#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_202
پقی زیر خنده زدن پسرها بود که من رو مصمم کرد حداقل مرزی بکشم برای ورود علی به سر کلاسها؛ برای بسته نگه داشتن دهن خیلی از بچهها، باید خودم جلوی حرف زدنشون رو میبستم. محسن شورانگیز. یکی از اون پسرهایی بود که باید راه هرگونه پیشروی رو به روش میبستم؛ اما باز کنترل همه چیز دست من نبود، من نمیتونستم یه طرفه کنترل اوضاع رو دست بگیرم و درست یه ماه بعد از گذشت کلاسها توی مسیرم، پیش روم سبز شد.
- خانم کشاورز؟
یادم رفت بگم اینجا هیچکس نمیدونست منِ تازه وارد سابقهی یه زندگی شکست خورده رو دارم، هیچ کس نمیدونست من تمام رویاهای خوش دخترونهم رو دادم و جاش دردهای دنیای زنانه رو گرفتم. با حرف زدن و بحث کردن در مورد درسها با هیچ جنسی مشکل نداشتم.
- بفرمایید آقای شورانگیز.
- محسن هستم. میدونید که؟
- اون نمک ریختنهاتون سر کلاسها شما رو به اوج شهرت رسونده.
- این خوبه یا بد؟
- شما دارید شخصیتتون رو نشون میدید، پس هرجور راحتید، چه ربطی به من داره؟
خیلی بیپروا اسمم رو به زبون آورد.
- یلدا خانم میرم سر اصل مطلب. یه دوستی ساده، پایهاید؟ من تا حالا دوست دختر به این تپلی نداشتم.
باز شکستم، باز خرد شدم. از پیشنهادش، از وقاحت توی چشمها و کلامش، اصل مطلب یعنی سوءاستفاده از تپلی بودن من؟ اصل مطلب یعنی دستدرازی به من؟ تجربهی رابطه با یه دختر چاق و تو پُر؟ حیف که دوست نداشتم حتی شده به قیمت سیلی، کف دستم به صورت شش تیغهاش بخوره. اخم کردم از اینقدر راحت تپلی خطاب کردنم، به حرمت علاقهای که سرتاسر قلبم رو ریشه دونده بود.
- آقای شورانگیز من اهل دوستی نیستم.
- پس من رو به عنوان شریک زندگی میپسندی؟ دنبال یه رابطهی بلند مدتی؟
وای از این جماعت شـ ـهـوتپرست، از این جماعتی که حرفت رو به نفع خودشون ترجمه و تعبیر میکنن.
romangram.com | @romangram_com