#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_201
محمود: چه تصمیم خوبی، اجازه نمیخواد، شما خودت صاحب اختیاری، این خیلی خوبه از سرگردونی در میای.
استارت زده شد، محمودخان پیشنهادهای خوبی برام داشت، نیلو به شدت از این تصمیم خوشحال بود و سعی میکرد سختیهای راه رو روشن و هموار برام ترسیم کنه.
محمودخان تحقیق کرد، پرسوجو کرد، مریم خواهرش مشاوره داد، نیلو صلاح دید برای جلوگیری از فوت وقت دانشگاه بدون کنکور ثبت نام کنم و کردم، رفتم و با حقوق ناچیزِ بازنشستگی پدرم برای مترجمی زبان خارجه ثبت نام کردم. این خواست و آرزوی مادرم نبود؛ ولی دست کمی هم نداشت. من درست بعد از پایان عُدهم هدفدار شدم.
دنیای قشنگ و پر شور و شری بود، جدید و ناشناخته پر از اتفاقات رنگرنگی، پر از صدا و حسِ جوونی، پر از شور و شوق، پر از جنب و جوش.
اینجا امید به آینده موج میزد و این برای من یعنی مُسکن، یعنی ویتامین، محیط دانشگاه رو میگم، این رفت و آمدها، این بگو بخندها؛ یعنی ترنم موسیقی. چقدر خوب که برخلاف طبیعت گرمایی بودنم الان اینجا بودم، خدایا شکر که تصمیم درستی گرفتم، شکر دوستی دارم که مشوق من برای طی این راه شش ساله بود، هرچند خودش نتونست هم پای من باشه؛ ولی شک نداشتم که پشتم رو خالی نمیکنه.
این دخترها و پسرهای پر شور، این جو صمیمی بینشون من رو به وجد میآورد. حیف که بارداری نیلو این امکان رو نداد که هردومون با هم این ساعت اینجا باشیم.
نیلوفر هیچ حالش خوب نبود، تغییر ناگهانی هورمونهاش، اون تولیدِ مثل بزرگ و سخت توی بطنش هیچ نایی براش نذاشته بود. ویارهای سخت و سنگینی داشت که اون رو از همه چی باز میکرد، نخورده درِ دستشویی، من و محمودخان رو آماده باش نگه میداشت، خواستم و اصرار کردم تا توی این روزها و ساعات سخت کنارش و کمک دستش باشم؛ اما با تشر گفت " مگه تو دکتری؟! برو برس به درسهات تنبل " و من بعد از رسیدگی به کارهاش و راحت شدن خیالم از بابت نهارش میزدم بیرون.
اون دوقلوهای شیطون که سفت و سخت همدیگه رو بغل کرده و از الان هوای هم رو داشتن، تشخیص جنسیت رو برای دکتر غیر ممکن کرده بودن. اون فنچهای کوچولو از الان نشون میدادن به کی رفتن. تابستون بود و دانشجوها کمتر از ترمهای دیگه و امروز اولین روزِ شروع کلاسها بود.
امان از دستِ حواس پرتیِ من، نمیشه اینجوری نمیشه، اون استاد بلند قد و تنومند تداعی کنندهی مردِ بیوفای من بود، جذبهی چشمهاش من رو به سمت و سوی علی میکشوند، من رو میکشوند سمت اولین دیدارم. اون چشمهای پر از خشم که حالا وادارم میکرد کیلومترها اون طرفتر از جسمم مشغول خیال بافی بشم.
- خانم کشاورز سر کلاس حضور دارید؟
تنِ رودست خوردهم رو سریع جمع و جور کردم و با لبخندی مصنوعی به دروغ گفتم:
- بله استاد، دارم به مطالبِ گفتهی شما فکر میکنم.
میدونستم حالا حالا کار داره تا من بتونم روی خودم، روی کنترل احساس و افکارم کار کنم. به قول نیلو "باید قبل از هر محاکمهای خودم، خودم رو محاکمه میکردم."
romangram.com | @romangram_com