#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_200
- خب حالا که داری از این زاویه نگاه میکنی بهتره بگم... خره داری خاله میشی.
بوم؛ انفجار موجی از شادی برای این خبر خوش، اولین اشک از چشم راستم از خوشحالی.
با اون لباس راحتی که تازه با نیلو خریده بودم دورش قر دادم.
- عزیزم الهی دورت بگردم، وای خدا باورم نمیشه، نیلو داره مامان میشه؟ وای خدا، ننه، عشقم، گوگولی خدا کنه شکل خودت شه، خدا وکیلی حالا که داری مامان میشی یکم با ادبتر حرف بزن.
- برو بینم باو... مگه محمود چشه؟
- درد. من کی گفتم چیزی شه؟ خوب نامرد بگو ببینم خاله موموی کی بودی تو؟ چقدر وقته؟ وای خدا چند ماهته؟
- بشین تا بگم.
اون مهمون کوچولوی دوستداشتنی دو ماهی بود که بارِ سفر به مقصدِ خونهی نیلو بسته بود، همین خبر رو بهانه کردیم تا شیرینی شامش رو از محمودخان بگیریم.
دلم علی رو خواست وقتی محمودخان با ذوق و هیجان پیشونی نیلو رو بوسید، دلم لک زد برای مردِ بیوفام، دلم میخواست وقتی که داشتن سر جنسیت بچهشون بر مینداختن. علی بود که صندلی کنارِ من خالی نبود.
- ا...ا... صبر کن، یلدا صبح نگفتی چه خبر. داشتم از حواس میرفتمها.
- بعدا میگم، الان دیگه با وجود این فنچولی حسش نیست.
- بگو دیگه تا شام رو میارن.
- با اجازهی هر دوی شما تصمیم گرفتم درسم رو ادامه بدم، از بیکاری و تو خونه موندن خسته شدم.
نیلوفر: وای خدا چه خبرِ خوبی. پرستاری؟
romangram.com | @romangram_com