#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_199
- نه دورت بگردم برو خوش باش، میترسم، حوصلهی یه دردسر جدید رو ندارم، بیخیال، به داداش و مامان اینها سلام برسون.
خودِ نیلو میدونست داداشِ من یعنی محمودخان؛ یعنی روزی که برای اولین نهار، خونهی من دعوت شد ازش خواستم.
- محمودخان من میتونم شما رو داداش صدا کنم؟
نیلو لبخند زد و زرشک روی برنجش رو توی صورتم پرت کرد " خره خب بگو " و محمود خان که گفت" قابل برادری شما باشم " و از همون شب محمود برای من شد یه برادر که هیچ دیانای مشترکی نداشتیم.
الوعده وفا، تا روزی که نیلو از مسافرت به شهرمون برگشت خوردم و خوابیدم، افکارم رو به هر سمت و سویی که دوست داشتم رها کردم، گاهی کنارِ گور سرد مامانم، گاهی بین اون مجتمع شلوغ و پر رفت و آمد، گاهی سرکی به خیابونهای قدیمی، اونجاهایی که با علی خاطره داشتم، میزدم.
قرار نبود که جسمم رو به بهانهی تفریح بیرون بکشم، من تمام طول این چهارده روز رو به گشت و گذار افکارم اختصاص دادم تا صبح چهاردهام که نیلو با دستی پر از سوغاتی پشت درِ واحدم ایستاد. بوسیدمش، بویدمش، فشارش دادم تا بلکه تمام دلتنگیهام ذوب شه و بریزه. این دختر تمام دلخوشی من به روزهای آینده، این دختر بهترینِ من بود.
- یه خبر.
- یه خبر.
هم زمان قهقهه زدیم، درست مثل گذشته.
- تو اول بگو.
- نه تو بزرگتری، اول تو بگو.
- یلدا صدبار گفتم، اون چهل و هشت روز اختلافمون رو چماقِ سرم نکن.
- بیلیاقت، دارم احترامت رو نگه میدارم.
romangram.com | @romangram_com