#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_198

عید امسال، سالی نبود که دلم بخواد بدون مادرم جشن بگیرم، نبودن علی هم دومین عاملی بود که از جذابیت عید برام کم کرده بود، سالی نبود که دلم بخواد سفره پهن کنم، چیزی بخرم یا حتی نو کنم.

این‌جا تو این شهرِ پرآب حتی بوی عید هم به مشام نمی‌رسید.

با تمام قوتی که داشتم کمک دست نیلو برای اولین عیدش کنار محمودخان موندم.

خرید کردیم. سفره چید، لباس پرو کرد، کفش پا زد، شال‌های رنگارنگی رو سر زد تا آخر خرید‌هاش رو کامل کرد.

نیلو دل‌خوشی‌های زیادی داشت برای نو کردن سالش؛ اما من خیلی چیزها داشتم که برای از دست دادنشون عزاداری کنم. مامانم نبود، علی نبود، هیچ حس و حالی هم تو وجودم نبود، بعد از اجاره دادن بزرگترین بخش از افکارم به علی، فکری خیلی مورچه‌وار تمام ذهنم رو دور می‌زد. دوست داشتم بهش عمل کنم؛ ولی از خودم و فکرِ مشغولم بعید می‌دیدم، وقتی خودم رو تو اون لباس فرم تصور می‌کردم شیرینی زیادی ته دلم رو غنج می‌انداخت. باید سریع‌تر تصمیم می‌گرفتم، یا عملی کردنش یا بیخیال شدنش؛ اما اون بانوی حک شده تو خاطرم بهترین مشوق من شده بود، چه خوب بود بدون حسِ حسادت کسی برات مشوق بشه. من باید باز با نیلو مشورت می‌کردم. باید تو این شهر غریب که کمی از خیابون‌های اطرافش رو یاد گرفته بودم به دنبال راهنما می‌گشتم و کی بهتر از نیلو؟

سال رو تحویل کردم کنار تلویزیون و شبکه‌ی سه، قرآن رو بوسیدم و کنار گذاشتم. فاتحه‌ای برای پدر و مادرم فرستادم.

وسوسه‌ی عجیبی من رو سمت موبایلم می‌کشوند، شاید بشه بزرگترین اتفاق طبیعت رو بهانه‌ی کرد تا بتونم صدای مردی رو بشنوم که امروز میون تنهاییِ خونه‌م بیشتر از همیشه دلم می‌خواستش.

شیطان رجیم به دست من راه پیدا کرد، الگوی ثبت شده رو بی‌اجازه‌ی من کشید، لیست تماس‌هام رو باز کرد و روی اسم همسرم استپ شد، بچه‌های کوچک‌ترش توی تمام تنم شلوغی به پا کردن، کوچیکه بود که انگشتم رو گرفت، می‌خواست بکشه روی اسمش و صدای...

- یلدا خواهری؟ عشقم عیدت مبارک.

اون شیطان‌های کوچیک توی وجودم آروم شدن.

- سلام عزیزم، عید تو هم مبارک، رسیدی؟

- به سفره که نه، الان تازه رسیدیم ورودی شهر، به خدا اومده بودی فکر من هم راحت بود.

- خب به سلامتی، برو فکرت راحت، می‌خوام این چند روز تعطیلی رو بخورم و بخوابم.

- خدا از دهنت بشنوه، یلدا نبینم نشستی رفتی تو فکرها! باز دو روز مسافرت رو زهرمارم نکنی بیام ببینم باید جنازه کشی کنم‌ها! به زن‌عموت زنگ زدی؟

romangram.com | @romangram_com