#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_197
- مرض، صد بار گفتم خودت هم بهش دامن نزن.
- مگه قادر نتیجهی دامن زدن من بود؟
شاید چند روزی نیلو از این همه شتاب و عجلهی من دلخور میشد؛ ولی خیلی بهتر بود تا حسودان من رو تو چشمش سیاه کنن و اعتماد تنها دلخوشیِ زندگیم رو هم از دست بدم، میدونستم مادرشوهرش اولین نفری میشه که علیه من انقلاب به پا میکنه.
نیلوفر و محمودخان دو فرشتهای بودن که خدا بعد از مادرم و علی برام فرستاد. کمکهاشون، دلگرمیهاشون، نصیحتهاشون تماما به صلاح و خیرخواه خودم بود.
محمودخان بزرگمردی بود که هنوز با من چشم تو چشم نشده و هیچ حرف بیربطی از دهنش نشنیده بودم.
شوقِ مستقل شدن و استقلال داشتنِ بیدردسر تونسته بود من رو کمی به هیجان بندازه، با جنب و جوش بیشتری برای انجام و سر و سامان دادن کارهام به این سمت و اون سمت میپریدم.
- ای جونم ده تا اسباب کشی دیگه بکنی همهی این اضافه مضافهها رو سوزوندیها، خوش به حالت دیگه خونه تکونی عید نداری.
با کمک نیلو تونستم اساسیترین لوازم خونه رو جور کنم؛ عیب نداشت یخچالم دست دوم بود، مهم این بود که تمیز بود. محمودخان از کارگاهشون برام آورد وگوشهی آشپزخونهی کوچیکم جا داد. عیب نداشت تخت و کمد از رده خارج شدهی مریم، خواهر محمودخان گوشهی تک اتاق خواب سوئیتم رفت؛ مهم این بود که اینجا میتونستم سر راحت زمین بذارم؛ چند تایی ظرف و ظروف و دیگ و قابلمه رو هم از نیلوفر قرض گرفتم تا درست سه هفته بعد از ورودم به بوشهر که حالا به بوی دریاش هم عادت کرده بودم توی خونهی اجارهی خودم جا بگیرم. سخت گذشت؛ ولی باز هم گذشت شاید بشه گفت کمی هم زود گذشت. چهطور تونستم این سه هفته رو تو گرما برای پیدا کردن خونه به همه جا سر بزنم؟
کاش باد برای علی خبر میبرد که من قدم به قدم رو با فکر و خیالش جلو رفتم.
درست جلوی کولر گازی، اولین چیزی که برای داشتنش هول بودم، روی تخت یه نفرهم دراز کشیدم و
کمر به خوشخواب چسبوندم. امروز آخرین کارها رو هم راست و ریست کردم و حالا خسته برای کمی استراحت دراز کشیدم.
نگاهی به اطراف کردم؛ خوب بود اما یکم خلوت بود، خلوت بود اما حاصل اولین تلاش من برای به پا کردن خودم و زندگیم بود.
تختم، یا من خیلی براش بزرگ بودم یا این خیلی برام کوچیک بود، دلم عجیب لک زد برای تخت دونفرهای که سه دونگ سه دونگ با علی شریک بودم، اشک نیش زد وقتی یادم افتاد علی همیشه چیزی بیشتر از دونگ هم به من میداد. کاش کمپ ترک اعتیادِ دوست داشتن هم بود تا من اولین ثبت نامیاش باشم.
romangram.com | @romangram_com