#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_196

سخت بود دل کندن از کسی که عادتم داده بود به خیلی چیزها، من هنوزم عادت نکرده بودم به خوابیدن رو بالش‌های پر از پنبه، هنوز مخدرِ گرم آغوشش از تنم دور نشده بود. چرا یه چیزهایی شامل عادت نمیشن؟

امشب هم که فرسنگ‌ها از علی، از هوای نفس کشیدنش دور بودم، باز تو اتاق نشیمن افکارم نمی‌تونستم بهش فکر نکنم، به این که الان کجاست؟ بی‌ من چه‌جوری روزها رو می‌گذرونه؟ آیا خبرِ رفتن من به گوشش رسیده؟ تا الان مامان فاطمه و بابا رضا فهمیدن؟ برخوردی باهاش کردن؟

می‌ترسیدم، از تموم شدن مهلت عده‌م. اگر این چند ماه و چند روزِ قانون شده می‌گذشت، نبود علی برای من عادت بشه چی‌کار می‌کردم؟ یعنی این مهلت قانونی فکر کردن به یه مرد بود؟ اگه جسمم تمام اون لحظات رو از یاد می‌برد مگه روحم مگه قلبم یادش می‌رفت؟ مگه موهام یادش می‌رفت، وابستگی بدتر از دلبستگی بود، کاش هیچ‌وقت به واقعیت این جمله نمی‌رسیدم.

از امشب علاوه بر جای خوابم، جنس نگرانی‌هام هم عوض شد، شد ازجنس‌هایی که هنوز قد و قواره‌اش برای من درشت بود، ازاون‌هایی که هم سایز من نبود؛ ولی من باز محکوم بودم به انجامش.

نگرانی‌هایی از جنس پیدا کردن خونه با مناسب‌ترین قیمت تو محله‌ی اعیون‌نشین نیلو که کمی که چه عرض کنم خیلی سخت بود، نگرانی از کم بودن پول رهن خونه؛ اما به دعاهای از ته دل خاله مهین دل خوش بودم.

"دختر الهی خیر ببینی، امیدوارم کار نکرده بخوری ."

روحیه‌ی خوبی نداشتم؛ اما جلو رفتم، خسته بودم؛ اما زمان کمی رو برای استراحت نشستم، سخت بود؛ اما شد. درست بعد از دو هفته مهمون نیلو بودن، نیلو رو چزوندن با اصرار بیش از حدم برای سریع جدا شدن.

با پول رهن خونه‌ی پدری و قرض کردن پنج میلیونی از محمود خان تونستم هم‌کف یه مجتمع خانوادگی کنار مادربزرگ مهربون خانواده یه سوئیت یک خوابه برای خودم جور کنم و به التماس‌های نیلو برای برداشتن اتاق خالی خونه‌اش گوش ندادم که ندادم.

- وای نیلو پیدا کردیم، پیدا کردیم.

- خب شد که شد، مگه ما داشتیم دندونت می‌گرفتیم؟

می‌دونستم از اصراری‌های مدام من برای سریع جدا شدنم دلخور شده بود، از اون همه ول ولا، برای صبح زود بیرون زدن و به دنبال خونه گشتنم حرص می‌خورد.

- نیلو جونم خب درک کن، موندن من این‌جا درست نیست. همون هفته اول ندیدی مادرشوهرت چه خصمانه نگاهم کرد؟ ندیدی چه‌طوری ریچ و پیچ همه چی رو درآورد؟ قربونت برم قهر نکن دیگه، باش؟

- غلط کرد نگاه کرد.

- قبول کن من هرچی هم کم سن و سال باشم ولی حضورم کنارِ خیلی‌ها زنگ خطر محسوب میشه.

romangram.com | @romangram_com