#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_195


- ای ای یلدا خانم نداشتیم‌ها! با گرماش قشنگ برنز میشی آ مامان، بیست. چیه صورتت انگار ماست پروبیوتیک؟

- تا دیروز که یه چی دیگه می‌گفتی.

- ببند بابا، این‌جا شده شهر ما دیگه من روش غیرت دارم‌ها!

- وای نیلو گرمه.

- محمود از الان هرچی کولر زدیم باید پای یلدا حساب کنیم. مصرف برق‌ش خیلی بالاست.

- نیلو شوخی می‌کنه یلدا خانم، بفرمایید دیر وقته بریم یه استراحتی بکنیم.

خونه‌ی نیلوفر، یه آپارتمان سه خوابه‌ی شیک و مرتب توی یه مجتمع هشت واحدی بود. یه آشپزخونه‌ی بزرگِ اوپن رو به پذیرایی داشت، مبلمان خوش رنگ یاسی نشون می‌داد نیلو خیلی برای ست کردنش با پرده‌ها زمان گذاشته، تمام خونه‌ش پر بود از وسایل دکوری، گلدون‌های کریستال، گرامافون گوشه‌ی مبلمان، ظرف‌های عجیب وغریب پر پیچ و تاب، کبوتر‌های سفالی سفید رنگ. پسرک چسبونی که زیر دوش ایستاده بود نشون می‌داد این‌جا حمومه و اون میمونک نشسته روی توالت فرنگی برای نشون دادنِ درّ دستشویی خیلی بامزه بود.

همیشه دوست داشتم خونه و خونه‌داری نیلو رو ببینم و این یعنی برآورده شدن آرزوم. آروم بود، آرامش داشت.

خودش رو دوست داشتم، خونه‌ی خنکش رو که به محض ورودمون با دکمه‌های کولر گازی خنک کرد دوست داشتم، عاشق چیدمان جهازش شدم، عالی بود همه چی، لایق قلبِ مهربون نیلوفرو شوهرش.

بین سه اتاقی که تو یه ردیف کنار هم بودن، آخرین اتاق پذیرای من شد. اولین اتاق نزدیک به پذیرایی اتاق خودِ نیلو بود.

- بفرما کپل جان، این هم کلبه‌ی درویشی ما.

- وای خدا باورم نمیشه نمردم و خونه و زندگی تو رو هم دیدم.

وقتی داشتم برای بردن همون چمدان کوچیکِ دستم از کنارِ درِ اتاقش رد می‌شدم، اشکِ تیزی نیش زد به گوشه‌ی چشمم.


romangram.com | @romangram_com