#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_194

من و محمودخان خیره به دهن نیلوفر شدیم.

- نمی‌دونم، من هم فقط شنیدم. برای خداحافظی و تشکر که رفتم گفت "پسرم حوالی کلانتری دنبال خونه بوده دیده تا قادر آزاد شده یه کوچه پایین‌تر چند تا ارازل و اوباش با هیکل‌های گنده ریختن سرش و تا می‌خورده زدنش" هر چند خودش از صدتا ارازل بدتره، بله دست بالای دست بسیاره، چوب خدا صدا نداره، خوب خوردها، حالا بره دنبال پول برای دندون .

چهره‌ی به هم ریخته و داغون شده‌ی قادر که دم رفتن جرات نداشت نگام کنه ثانیه‌ای از جلو چشمم دور نمی‌شد. کتف و سر شونه‌اش رو با باند بلندی بسته بود و یه وری راه می‌رفت، تمام ردیف‌های دندونش ریخته و فکش مثل پیرزن و پیرمردها به هم چسبیده بود و از کنار لبش باریکه‌ی کوچیکی از خون خشک شده بود.

این آخرین و بدترین تصویری بود که از قادر و کوچه برام موند، نامردی که من رو از شهرم فراری داد.

از دیروز بود که دوست داشتم دلیل این اوضاع وخیم قادر رو از کسی بپرسم؛ ولی برای سوء برداشت نکردن کسی، لب باز نکردم.

درِ هواپیما باز شد.

تا بیرون زدم شرجی قابل لمسی به صورتم خوش آمد گفت. بوی دریا، خونه‌ی ماهی‌ها، این بو برام زیاد خوشایند نبود؛ هیچ نشونی از سرمای استخوون‌سوز نبود، انگاری ننه سرما هیچ‌وقت این حوالی دعوت نشده بود. نیلو حق داشت که می‌گفت"نمی‌خواد لباس زیاد برداری" و تمام بارِ من شد یه چمدون لباسِ سر دستی با یه قاب عکس و چند تا سند و مدرک. تمام وسایل خونه‌ی پدری‌ام رو به پسرِ مهین خانم که در شرف ازدواج بود با کمترین قیمت رهن کامل دادم.

می‌ترسیدم، از شهر جدید، از محیط جدید، از آدم‌های جدید؛ حتی از اتفاقات جدید.

پله پله که پایین‌تر می‌رفتم گرما بیشتر بهم غلبه می‌کرد، پایین‌تر که اومدم چهره‌های تیره‌ی بیشتری به چشمم می‌اومدن، چهره‌هایی تیره با دندون‌های سفید، خدا کنه قلب سفیدی داشته باشن مردمان این شهر؛ مردمانی که قرار بود میزبان من باشن، میزبان دردهایی که من رو از شهر خودم فراری داد.

- خب یلدا خانم، خواهر خودم به شهر ما خوش اومدی.

چه خوب بود داشتن برادری که می‌تونه هم خونت نباشه.

- ممنونم محمودخان.

- وای محمود هوا چه خنک شده‌ها.

- وای یعنی میگی الان هوا تازه خنک شده؟ این‌جا گرماش چه شکلیه؟

romangram.com | @romangram_com