#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_193
پرواز کردم، تو دل ابرها. استرس داشت؛ ولی هیجانش هم کم نبود، تجربهی اولین پرواز اون هم تو سن بیست سالگی برام هیجان و ذوق زدگیِ بلند مدتی رو به جا گذاشت؛ چهقدر حسِ نزدیک بودن به خدا شیرین بود.
اون بانوی خوشلباس و خوشاستایل با شیکیِ رفتارش با پرستیژِ راه رفتنش برام کسی شد که دوست داشتم جاش باشم.
لبخند ملیح و ظریفش جذاب بود و تاثیرگذار، روی من از همه بیشتر. اون جعبهی خوراکی رو چنان
با ظرافت به دستم داد که حس کردم داره شئی شکستنی رو به من میسپاره. نگاه از اون زن زیبا گرفتم و سر چرخوندم سمت نیلوفر که صندلی وسط رو برای نشستن انتخاب کرده بود.
- میگم نیلو، آدم دلش نمیخواد اینها رو بخوره.
- ندید بدید بخور بره، داری میمیری از گشنگی.
بعد خیلی یهویی چرخید سمت محمودخان که کنار شیشه مشغول تماشای چراغهای نورانی شهر بود.
- محمود میگم خدایی تو به این شدت قادر رو نزدی؟ فردا پس فردا شاکیِ تو نشه؟
کنجکاو نگاه به دهن محمودخان دوختم. این برای من هم سوال بود.
- نه بابا، من چند تا مشت و لگد بیشتر به شکم و پاهاش نزدم.
- یعنی مهین خانم راست میگفت؟
منِ کنجکاو پرسیدم.
- چی میگفت؟
romangram.com | @romangram_com