#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_191


لرز تنم به فرزند ابلیس سرایت کرد، محمودخان از بالای در پرید تو خونه، شاسی در رو زد که نیلوفر رنگ‌پریده وارد شد؛ محمود خان با شرم نگاه از من کشید به سمت نامردترینِ مردها.

تنها مردی بود که برام برادری کرد، مشت پر کرد برای زشتی‌هایی که...

- مردک عوضی حالیت می‌کنم، غریب گیر آوردی؟

نبردی که نزده مشخص بود محمود خان برنده‌اشه و قادر نامردی که توان مقابله با دست‌های پر زورِ این جوون رو نداشت. نیلو چادر سرم کشید و من رو تو نزدیک‌ترین جا، تو بغلش نگه داشت و من می‌دیدم، از گوشه‌ی چشم یکی یکی سرک کشیدن همسایه‌ها. تموم شد، شدم سقز دهن مردم.

پام به کلانتری باز شد، باز برای بار دوم پزشکیِ قانونی. شکایت‌نامه تنظیم و قادر بازداشت شد. صدای بارون، منِ سرگردون بین اتاق‌های کلانتری. سه روز تمام کوچه شد دفتر قاضی؛ شاکی، متهم، ببیننده‌ها، خبرنگار‌های بی‌مجوز، بی‌قانونی فریاد می زد، ناعدالتی موج می‌زد، نیلوفر داد می‌زد، سرزنشم می‌کرد، محمودخان آواز رفتن و نموندن سر می‌داد، خاله مهین برای بی‌کسی من زار می‌زد؛ اما من هنوز همون بودم، همونی که دلش علی رو می‌خواست، حمایت می‌خواست، هنوز هم گریه‌های بی‌صدام داد نیلو رو در می‌آورد؛ به انزوا کشیده شدنم براش قابل قبول نبود. من، همون که مامان می‌خواست، بابا می‌خواست ولی هیچی نداشت حتی آبرو.

- اگه یلدا پا نداده بود آقا قادر که از این مرام‌ها نداشت، چند ساله تو این محل داره میاد و میره، کی یه خبط و خطایی ازش دیده؟ بابا عاقل باشید، من نگفتم وجودِ زنه مطلقه برای مردهای محل خطر داره؟

- زیبا از خدا بترس...

- مهین جانب‌داری بی‌خود نکن دیگه، تو که نبودی من خودم بارها دیدم...

نیلوفر: هی خانم به اصطلاح زیبا، چه‌جوریه شما این‌قدر آقا قادر رو خوب می‌شناسی؟ صنمت باهاش چیه؟ می‌شناسم می‌شناسم راه انداختی؟ چی کاره‌ی شما میشن؟ این‌قدر سنگ به سینه‌ات می‌زنی چته؟ چه‌جوریه هر بار این وری اومده شما هم تشریف داشتید و دیدید؟ مگه همه چی به دیدنه؟ قربون داروغه‌ی رابین هود.

زیبا جا ‌خورد، خاله مهین "الله اکبر" گفت و نیلوفر عصبی، زیبا رو از خونه‌ی پدری‌م دور کرد.

پاپوشی بود که زیبا داشت بی‌هیچ مدرک و سندی برام درست می‌کرد.

سه روزِ تمام تو رنج و عذاب، تو دیوونگی گذروندم، توی آتش جهنمِ این دنیایی که همسایه‌ها برام ساخته بودن می‌سوختم. ناامیدی ریشه‌ی ارتباطم رو با دنیای بیرون از ته زده بود، وهم و تاریکیِ آینده‌م بازتاب بدی به حالم داده بود.

نیلو دنبال من و محمودخان دنبال شکایت‌نامه، چه زود شب می‌شد، چه زودتر از اون صبح. اون‌قدری نیلوفر، خاله مهین و محمودخان گفتن که...


romangram.com | @romangram_com