#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_190
- هیش. صدات در بیاد گردنت رو پیچوندم.
خالی میبست، شک نداشتم. ترسوتر از این حرفها بود؛ ولی باز تلاش کردم برای بیرون کشیدن خودم. اصوات نامفهومی رو که به دنیای پشت دهنم منتقل میکردم هیچ کدوم به شخص پشت در نرسید. صدای زنگ قطع شد. قلبم تند و ضرباندار میزد، خندهی قادر سوهان روحم شد.
خدایا نذار ناجی من خسته بشه. خدایا نذار برندهی این بازی کثیف کسی باشه که افسارش دست شیطان افتاده. خدایا نذار شیطان و این لاابالی سرنوشت من رو دست بگیرن.
و باز صدای پی در پی زنگ در و باز درخشیدن نور امید تو قلب من.
و باز تلاش بیوقفهی من.
- محمود چرا در رو باز نمیکنه؟ چراغ حیاط که روشنه.
خدای من، همهی زندگیِ من پشت در نگران من بود، کمکم کن.
رنگ قادر پرید، ترسیده بود از تکونهای بیشتر من؛ از فریادهایی که با دست سنگینش اجازهی خروجشون رو نمیداد.
من رو کشید، تقلا کردم، "هیش"ی گفت و باز صدا تولید کردم. چیکار میتونستم بکنم وقتی دستهام رو پشت کمرم قفل کرده بود و من رو کشون کشون میبرد؟ کجا؟
- یلدا؟ یلدا؟ خونهای؟
داشتم نفس کم میآوردم که صدای ترسیدهی نیلوفر جرقهای رو تو ذهنم روشن کرد. نگاه کجی به
ردیف گلدونهای شمعدونی انداختم، همین بود. دوباره تقلا کردم، چند سانتی کم آوردم، خودم رو کشیدم و پاهای خسته و پرتلاشم لگدی زد به شمعدونیِ کنارِ آجرچین دیوار. من برندهی این بازی شدم. آرام شدم.
- محمود؟
و صدای گلاویز شدن کسی با در.
romangram.com | @romangram_com