#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_189


مست بود، مستِ مست، حرف‌هاش کشیده و بی‌جون بود برعکس دست‌هاش.

- حالا یه گازی هم به ما برسه، حالا که صاب نداری که اشکال نداره. خدا ازت راضی باشه.

داشت دهن کثیف و بدبوش رو به صورتم نزدیک می‌کرد.

داشتم فریاد می‌زدم بی‌صدا. خدایا، خدایا، نذار به گـ ـناه بیفتم.

- هیش گربه کوچولو، هیش. یه لقمه که بیشتر نمی‌خورم، قول میدم مردونه.

تف تو ذات کسی که اسم تو رو گذاشت مرد.

اشک ریختم، سر تکون دادم زیر دست سنگینش، داد زدم؛ اما دلِ سنگش به رحم نیومد. داشتم به جنون می‌رسیدم.

خودم رو می‌کُشتم اگه این ردیف دندون‌های زرد به پوستم می‌رسید و رسید. روح و جسمم از هم سوا شد وقتی یقه‌ی اسکی لباسم رو جر داد، مُردم وقتی جای ردیفِ دندون‌های زردش روی شونه‌م موند... و صدایی جز " هوم " از من در نیومد.

مردکِ نامرد، داشت تمام دنیام رو همرنگ جای دندونش روی سرشونه‌م می‌کرد، سیاه و کبود.

داشتم از تمام وجودم با تمام زورم برای دور کردنش از خودم استفاده می‌کردم، اما منِ هوشیار کجا و این مستِ هــ ـوس‌باز کجا؟

"هوم هوم هون" تنها صدایی بود که از من در می‌اومد.

صدای زنگ در اومد، برای اولین بار خوشحال شدم، شد مُسکن برای تنِ لرزون از ترسم، خدایا ممنونتم که همین حوالی قدم می‌زدی.

یک بار، دو بار و سه بار زنگ زد ناجیِ من.


romangram.com | @romangram_com