#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_188
این قدر عزاداری نکرد که برای این مردک چلغوز داره زار میزنه، ای خاک تو سرت.
اون دری که به شدت هر چه تمامتر پشت سرش بست، نشون داد هیچ شوخی و تهدیدی تو حرفهاش نیست.
و این تلنگری بود برای منِ در راه مونده.
***
چند روزی میشد که زن و شوهری به تفاهم رسیده و آشتیکنون ترتیب داده بودن؛ ولی نیلو بهخاطر من ماندگار شده بود. چند روزی که صبح تا عصر با هم بودن و شب نیلو کنار من میخوابید.
با اومدن و دیدن محمودخان هوای علی بیشتر از همیشه به سرم زده بود، میخواستمش، شدیدِ شدید؛ ولی حیف که علی تمام راهها رو برای من بسته بود. روزی به سرم میزد برم سمت خونهی قدیممون تا دزدکی ببینمش. یه روز دلم میخواست برم سمت مدرسهی قدیمام، حیف، صد حیف که تمام اینها تو همون قدیم جا مونده بودن.
دوشنبه بود و من فقط چهار روز وقت داشتم به تهدید نیلو یا عمل کنم یا حرف گوش نکنم.
توی حیاط سرد نشسته و منتظر نیلو بودم، هوا تاریک شده بود و هنوز پیداش نبود، چهقدر زود به بودنش عادت کردم.
صدای زنگ در من رو بیهیچ درنگی کشید پشتِ در. خشک شدم از ترس، از ترسِ دندونهای بیرونزدهی قادر مثلا به شکل خنده. خدا چادرم کو؟ شتاب من برای بستن در، به زورِ دستهای قوی مردک مست پیشِ روم نرسید. جدال نابرابری بین دستهامون شکل گرفته بود، قلبم تو دهنم میزد، کلیپس قرمز رنگم با کشیدن سرم به عقب شکست، موهای صاف و خرمایی رنگم دورم رو آشفته بازاری کردن دیدنی. برق اشک دیدم رو تار میکرد. لباس بافت یقه اسکی تنم هیچ نقشی برای گرم کردنم نداشت، شلوار گشاد شدهم دیگه داشت از پام میافتاد.
دستش رو داخل کشید و تن من عقب رفت. خوردم به دیوار، تا اومدم جیغ بکشم دستهای زبر و خشنش روی لبهای یخ کردهم نشست، سینهم از ترس میسوخت وقتی داشت در رو میبست.
صداهای نامفهومم که از زیر دستش بیرون میزد به گوش هیچ جنبندهای نمیرسید و من به باور این فرضیه رسیده بودم روزها قبل.
بوی بدِ دهنش داشت حالم رو بهم میزد، نفسهای عمیقش بین موهام تهوع رو تا دهنم بالا کشید.
هــ ـوس توی تمام حرکاتش ریشه دونده بود، با دست دیگهاش گودی کمرم رو فشار دردناکی داد. خدا.
- لامصب این موها رو کجا قایم میکردی؟
romangram.com | @romangram_com