#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_187
- تو هم یکی لنگهی زنعموت حرف حالیات نیست که نیست.
***
نیلوفر داشت زیادی جلو میرفت و هر چی این رو بهش میگفتم قبولدار نمیشد که نمیشد.
شب شده بود و من نمیدونستم به چی فکر کنم. به نیلوفری که دلش پیشِ شوهرش بود ولی از خواستهاش کوتاه بیا نبود یا به علیِ بیوفای خودم؟ به زمزمههای زیرزیری همسایهها؟
کاش یه شب خوابِ بیفکر داشتم، کاش یه شب از در اومدن ماه و ستارهها خوشحال میشدم، کاش روز به روز از دردسرهای زندگی کمتر و به دل خوشیهاش اضافه میشد.
نیلوفر، هر روز میرفت و میاومد، هر روز با کلی نصیحت روونهش میکردم، هر روز ازش میخواستم
این قدر دُب و یه دنده نباشه و کم کم داشتن به نتیجه میرسیدن؛ ولی من کنج عزلتنشین خونه شدم، از ترس به اصرارهای نیلو برای دور زدنمون جواب رد میدادم، نه پولی و نه حالی برای خرید کردن داشتم. دو هفته شده بود که محمودخان از کار و زندگی افتاده و دنبال جلب رضایت نیلو بود، خوش به حال نیلو.
رفت و اومد، گفت و شنید، ناز خرید و ناز کرد تا تونست رضایت نیلوفر رو جلب کنه، البته پدر و دختر بعد از اینکه باز خانوادهی دامادشون رو کشوندن اینجا، به قول نیلوفر یه بله برون دیگه راه انداختن و توی همون جمع نیلو به دخالتهای زن عموش اعتراض کرد و خیلی جدی اولتیماتوم داد " اگه یه بارِ دیگه تکرار شه قید زندگی با محمود رو میزنم " برای من و محمودخان گفته بود میخواد خالیبندی به این بزرگی بکنه تا دست رو نقطه ضعف زنعموش که طلاق بچههاش بود، بذاره تا شاید از این راه بتونه جلوی دخالتهای گاه و بیگاه مادرشوهرش رو بگیره. هر چند مادرشوهرش بعد از این جریانات کمی با نیلو سرسنگین شد که برای نیلو اصلا مهم نبوده و شاد بود از اینکه حرفش به کرسی نشسته بود. چه خوب که نیلو قدرت حفاظت از زندگیش رو داشت.
رفتن دوبارهی نیلو خواهرم، دوستم، همه کسم نزدیک بود و من باز داشتم برمیگشتم به روزهای سختی که تازه یک ماه ازش گذشته بود، باز داشتم به افسردگی روزهای قبل بر میگشتم، باز داشتم بابهانه و بیبهانه اشک میریختم.
با همین روش اونقدری رفتم جلو، اونقدری کنج خونه نشستم و اشک ریختم که صدا یا بهتره بگم داد نیلو در اومد.
- خجالت بکش دختر، نکبت پاشو خودت و این هیکلت رو جمع کن، تو که طاقت طلاق نداشتی شکر خوردی راه افتادی تو محضر، مگه طلاق نگرفتی حالت خوب شه؟ آ بیا، دیگه نه نگرانی داری کِی میاد کی میره، خبر مرگش هم نمیاد برای تو یکی، مگه از همینها شاکی نبودی؟ دیگه چه مرگته؟ منِ خر رو بگو زندگی و شوهرم رو تنها ول کردم که این رو تنها نذارم.
چهار روزی میشد خبر آشتی کنونشون رو بهم داده بود.
- یلدا به ارواح پدر و مادرت، اگه تا آخر هفته خودت رو جمع و جور کردی که کردی؛ اگه نه پشت گوشت رو دیدی نیلوفرم دیدی، هی من هیچی نمیگم این هم شورش رو درآورده. برای مادرش
romangram.com | @romangram_com