#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_186
- نه اینکه تو هم جواب میدی؟
- نه که نمیدم! چهقدر بپیچونم؟ یه سال؟ دو سال؟ ده سال؟
- یعنی پایهی زندگی ما این قدر سسته که با دخالت مادرِ من به هم بریزه؟
- نخیر، من دارم پایههای زندگیم رو محکم جا میکنم.
" چهقدر تلاش محمودخان برای زندگیش شیرینطعم بود "
- نیلوفر کشش نده، من باهاش حرف زدم، بابا و عمو حرف زدن زیر بار نمیره میگه من حرفی نزدم،
اصلا پاشو بیا برو خودت باهاش حرف بزن، دو تا زن هستید حرف هم رو بهتر میفهمید.
- وا! مامان تو کجا حرف من رو میفهمه؟ منطق نداره من باهاش حرف بزنم.
- خب من چهجوری با این آدم بیمنطق حرف بزنم؟
- محمود خان من معلم نیستم که اگه بودم خودم یه درسی بهش میدادم، روزگار من رو با این دخالتهاش سیاه کرده، به احترام تو و عمو کوتاه اومدمها!
- یعنی قصد کوتاه اومدن نداری؟
- نه، مامانت فکر کرده من مریمم که عمرا من بشم مریم.
- یا علی.
- فرصت محمودخان؟ الو؟ با شمام آقا.
romangram.com | @romangram_com