#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_184

این یک هفته بودن نیلوفر هم برام چاره نشد، نه برای جسمم و نه روح و روان درمونده‌م.

کار روزهام شده بود خیره شدن به در و دیوار خونه‌ی پدری که سهم ارثم شد و شب‌ها بعد از رفتن قادر، مرور خاطرات با هم بودن‌مون. نیلو راست می‌گفت "از ساعت دوازده که مغزت خاموش میشه و قلبت به کار می‌افته یعنی رفتی تو یه دنیای دیگه و این یعنی خطر." به قدری به بودنش فکر می‌کردم که لمس دست‌هاش برام فراتر از تصور بود، شک نداشتم چشم‌هام نفرینم می‌کردن از این همه اشکی که می‌ریختم. مفت مفت داشتم جوانی‌م رو می‌باختم.

محمودخان اومد، اون هم برای بردن زنش.

دمادم غروب بود، صدای اذان می‌اومد که صدای زنگِ در خونه باز من رو به لرز انداخت. نیلوفر داشت نماز قضای صبح‌ش رو ادا می‌کرد، با الله اکبری که گفت هشدار داد باز نکنم؛ اما شخص پشت در کوتاه بیا نبود و در آخر باز مجبور شدم. اصلا توقع دیدن محمودخان رو این هم دم خونه‌ی خودم نداشتم، رنگم پرید از ترس دیدن محمودخان اون هم جلوی درِ خونه‌ی منِ مطلقه.

- سلام آبجی، خوبید شکر خدا؟

- سلام آقامحمود، رسیدن بخیر.

قادر با نگاه غضبناکش از پیش چشم‌هام سمت خونه‌ی زیبا خانم رفت.

- سلامت باشید، نیلوفرخانم این‌جاست؟

نیلو همیشه می‌گفت محمودخان اسمش رو کامل صدا می‌زنه.

- بله بفرمایید. بفرمایید تو.

با داخل شدن محمودخان؛ قادر پوزخند یه وری و زشتی بهم زد.

داشتم اسیر باتلاقِ حرف مردم می‌شدم.

جا گرفتن و چای خوردن محمودخان تا تموم شدن نماز نیلوفر ربع ساعتی زمان برد که بین ما فقط سکوت بود.

نیلو سلام نماز رو که داد شروع کرد.

romangram.com | @romangram_com