#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_183
باز زنگ در. امشب باز قرار بود کی قلبم رو به هم فشار بده با حرفهاش؟
هیچ میل و رغبتی برای باز کردن در نداشتم اما اصرار شخص پشت در ستودنی بود. باز من و چادر گلدار، باز قادرِ مست و پاتیل پشت در؛ خدا من باید با این چیکار کنم؟ این من رو اینجا بیآبرو میکنه.
- آقا قادر اوغور بخیر.
وای از چشمهای درشت و بغ کردهی زیبا.
- اومدم احوال دخترم رو بپرسم. شما مشکلی داری؟
پوزخندی زد به منِ ماتمزده.
- خدا احوال پُرستون باشه، خدا خیرتون بده نمیذارید آب تو دل این دختر تکون بخوره.
کاش خدا بعضیها رو لال میآفرید. به هر دوشون نگاه پر غضبی انداختم و در رو به شدت بستم.
این یه هفتهای رو که نیلوفر داشت با عمو و باباش سر و کله میزد، از نیومدن محمود گله میکرد، هی میاومد و هی میرفت، من داشتم با قادر مست و پاتیل برای برداشتنِ دستش از سرم میجنگیدم.
به محض رفتن نیلو، زنگ خونهی ما رو میزد و این کارِ هر روزش شده بود.
یک هفتهای که من داشتم تو بدترین شرایط روحی دست و پا میزدم. نه اشک آرومم میکرد نه فریادهایی که بین بالشت پنبهای میکشیدم، نه گور سرد مادرم و نه دلداریهای نیلو. انگار هیچ مسکنی برای درد من وجود نداشت.
بعد از جدا شدن از علی، اون هم تو سن بیست سالگی و اوج خواستن و احساساتی بودن، تو بحران بدی افتادم.
داشتم بحران روحی بدی رو پشت سر میگذاشتم. تمام وجودم خواستنش رو فریاد میزد، برای خلاص شدن از این نامردمیها، برای خلاص شدن از دست قادر مست و لاابالی؛ اما اون عقل رشد نیافتهم نمیتونست با نبودنشهاش و به موقع رفتن و بیموقع اومدنشهاش بسازه.
romangram.com | @romangram_com