#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_182

می‌ترسیدم، برای از هم پاشیدن زندگیش با مردِ مورد علاقه‌اش.

- چی رو کش دادم؟ اگه اون‌ها دوست دارن به دلش راه برن قرار نیست که من هم چشم و گوش بسته بگم چشم هر چی شما گفتی. جنگ اول به از صلح آخر.

- نشینه زیر پای محمود خان؟

- یلدا اگه قرار مردی این‌جوری جا خالی بده بذار تا هنوز هیچی نشده بره دستِ خدای مهربون.

- به همین راحتی که میگی نیست.

- الان هم راحت نیست، من هم محمود رو دوست دارم، دلم هواش رو کرده؛ ولی قرار نیست همه چیزم رو بذارم پای علاقه‌م، یه خورده جذبه هم بد نیست، محمود هم اگه من رو بخواد باید یاد بگیره حمایت یعنی چی، نمیشه که خواهر من هر چی درست و اشتباه گفت من بگم چشم؟ مگه حرفِ یه روز و دو روزه؟ یه بار که حرف حساب زدی یاد می‌گیره نیلوفر زیر بار حرف زور نمیره.

- چی بگم؟

- امروز چه خبر؟

چه خبر؟ تمام روز کنار بخاری زانوی غم بغل کردن، تمام روز به فکر علی بودن، تمام روز رو اشک ریختن برای خیلی چیزها. تمام این‌ها رو توی دو تا کلمه جا دادم.

- خبر هم سلامتی.

- آره واقعا. شفای همه‌ی بیمارها یکیش هم تو. خشک بشی ان‌شاءالله بس که دروغ میگی.

- دروغ چیه؟ پاشم برقصم باورت شه؟

- غلط نکن، بشین با این هیکل گنده‌ات. شام چی داری؟

- چی می‌خوای برات...

romangram.com | @romangram_com