#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_181
خدایا برای تمام این لحظات خفقانآور من قاضی باش.
- ماشاالله همسایه که نیستن، قربون ساواک. نکنه از برقِ زنگ در به خونهی اینها هم مشاع دادی؟
کاش فقط دردِ نبود و نداشتن علی من رو شعله ور میکرد، تک تک اینها داشتن برای سوزوندنم هیزم جمع میکردن.
- بیا تو، ولشون کن. بیا ببینم چه خبر، دلم همین جور فکرت بود.
پالتوی یشمی رنگش رو درآورد و گوشهی مبل انداخت، بافت روی سرش رو هم شوت کرد کنار پالتوش.
- هیچی، خبر خاصی نبود عموم رسیده بود، مستقیم رفته خونهی بابام، صحبتهاشون که تموم شده من رو صدا زدن.
- محمودخان هم اومده؟
- نه اون که مرخصی نداشته بیاد.
- خودش میاومد بهتر نبود؟
- عموم میگفت حرف من و محمود با هم یکیه.
- چی میگن؟
- تو کوتاه بیا. من هم گفتم عمرا.
- نیلوفر خیلی کشش نده.
romangram.com | @romangram_com