#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_180
رفتی بیخیال کی شدی آخه تو کی بودی که اینجوری دلمو بیخودی
دادمش دست تو با اصرار قلبم آخه تو کی بودی اصلا نمیفهمم»
همین چند بیت کوتاه کافی بود تا من رو بکشه به یک سالی که با علی گذروندم.
داشتم بیهوده تمام اکسیژنهای اطراف رو حروم میکردم که گوشی روشن شدهم به دست نیلو، زنگ خورد. نُه روزی میشد که به نداشتنش عادت کرده بودم؛ ولی اگه بگی تونسته باشم به یک دقیقه نبودنِ علی عادت کنم. تنها مخاطب من نیلوفر.
- جانم نیلو.
- سلام کپل. چهطوری؟ خوبی؟ بهتری؟ شام خوردی؟
شام؟ کِی شب شد؟ کِی وقت نهار گذشت؟ من کجای دنیا سیر میکردم؟ با این حال بدم قرار بود چهطوری تا آخر عمر زندگی کنم؟ دست کردم توی خمرهی دروغهای مصلحتی.
- میلم به شام نکشید.
- تو میلت نکشید؟ اون وقتها من رو هم درسته قورت میدادی.
آخِی از اون وقتها. چیِ الان مثل اون وقتهاست؟
- تو چهطوری؟
- زنگ زدم ببینم بیداری که بیام؟
- آره آره بیا.
و ساعتی بعد با اومدنش، سر چند تا همسایه از کنار درِ خونهشون سرک کشون بیرون اومد.
romangram.com | @romangram_com