#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_179


- ای احمق، کی می‌خوای بزرگ شی، مردک مست بود معلوم نبود چه قدری داده بالا.

وای از من و سادگی‌هام، وای از منِ ساده‌دل.

تمام طول بلندِ شب رو کنار تشک نیلوفر اشک ریختم، از بختم، از بدبختی‌م، از شانس بدم، از مردِ زشت و بی‌ریختی که در نهایت پستی به من پیشنهاد می‌داد. هیچ کدوم از حرف‌های نیلو برام مُسکن نبود، هیچ کس نمی‌تونست من رو درک کنه، نیلو می‌گفت درکت می‌کنم؛ اما این دخترِ بزرگ شده در رفاه زیر سایه‌ی پدر و مادر با داشتن شوهری که دوستش داشت، چه‌طور می‌تونست من رو درک کنه؟ من رو بفهمه؟ نیلو تنها با من هم‌دردی می‌کرد.

می دونستم این شروع دردسر‌های من از سمت قادره، می‌شناختمش نه تنها من بلکه تمام همسایه‌ها

می دونستن به چیزی پیله کنه تا گندش رو در نیاره دست بردار نیست و من با تمام بی‌عقلی و کم سن و سالی درست حدس زدم.

نیلو با تمام علاقه‌ش به من مجبور شد صبح بعد از صبحانه با پدرش که به دنبالش اومده بود همراه شه ولی دم در قول داد که

- به محض این که صحبت‌هام با بابا وعمو تموم شه اومدم.

خدانگهداری روانه‌ی دل پر از تشویشش کردم و باز من موندم و تنهایی، چهار چوب خونه، بی‌کسی،

اضطراب برای پیدا شدنِ آقا قادر. نه این که زمستون باشهُ من این جوری یخ بسته باشم نه تمام حالِ بدم تمام این روزا که داشتم به سختی می‌گذروندم سرد و بی‌روح بود، تمام کاره من تو ساعات بیکاری گوش دادن به موزیک‌هایی بود که انگار من براش شون گفته بودم چی بخونن آروم و با چشم‌های اشکی زمزمه می‌کردم با خودم برای خودم:

« از همون لحظه که رفتو بست روی من درو تا یه مدت همه بد نگا میکردن منو

دور تنم خاطره چیدم که این مدتو این‌جوری گیجم من

رفتی بی‌خیال کی شدی آخه تو کی بودی که اینجوری دلمو بیخودی

دادمش دست تو با اصرار قلبم آخه توکی بودی اصلا نمیفهمم


romangram.com | @romangram_com