#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_178
این ساعت از شب، حال من چرا باید برای این مرد مهم باشه؟ از سمت دهانش بوی بدی به مشام حساسم میخورد.
کمی سر عقب کشیدم تا فاصلهمون رو بیشتر از اینها کنم.
- امرتون آقا قادر؟
- گفتم تو عالم همسایگی یه حالی ازتون بپرسم، کاری چیزی خواستی من یکی خودم دربست نوکرتم.
این هم یه مدلش بود؟ پیشنهاد به زنی که هنوز قد سختیهاش زندگی نکرده بود؟ این مرد چه مریضی داشت که بوی الکل از جانبش داشت خفهم میکرد؟
- هی آقا؟ الو؟ اینجا رو ببین ببینم.
نگاه و سر من به سمت صدای خشمدار نیلوفر چرخید.
- اتفاقا بابابزرگ من هم داشت احوال مادر و خانوم شما رو میگرفت... چخه.
با چشم و ابرو بهم فهموند در رو ببندم. تهوع من رو به سمت دستشویی هول داد و من فرصتی برای بستن در پیدا نکردم.
و میون عق زدنهام صدای محکم در به گوشم آشنا میاد.
- چت شد؟ یلدا؟ خوبی؟ نکبت بهت میگم دو لقمه غذا بخور جون بگیری.
چشمهام از عق زدن سرخ و اشکی شده بود، نیلو آبی به صورتم زد.
- خوب شد؟ همون یه لقمه غذا رو هم که بسته بندی دادی بالا.
- بوی بدی میداد. من هم این روزها معدهم...
romangram.com | @romangram_com