#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_176

بابارضا همیشه حتی تو شوخی‌ها جانب‌داری من رو می‌کرد، این حرفِ همیشگی مامان فاطمه بود که خیلی جدی به علی می‌گفت "حواست باشه نذاری آه یلدا که یتیمه بگیرتت" اوف، کو مامان فاطمه؟ من کِی می‌تونستم به نیت علی آه بکشم؟ مردی که هنوزم که هنوزه خار به پاش بره قلب من تیر می‌کشه. چه‌قدر من احمقم.

- سه روز پیش بود که مثلا اومد یه سری به ما بزنه، داشت چایی می‌خورد که بحث رو کشید به بچه و نمی‌دونم جریانات کنارش، خب بابا زشته، قباحت داره من برم از یکی بپرسم... وای خدا از دست این مادرشوهر.

- خب چرا خودت باادبانه برخورد نمی‌کنی؟

- من چی بگم؟ یه سرِ این مادرشوهر می‌رسه به عموم که یه عمری نون و نمک هم رو خوردیم یه شاخه‌اش می‌رسه به بابا و مامانم، حرف بزنم رابطه‌ی دو تا هم‌عروس هم می‌پوکه، بابام از عموم دلخور بشه حرمت بین‌شون چی میشه؟ همون چند روز پیش که زنگ زدم، بابام گفت بلند شو بیا خودم با عموت صحبت می‌کنم.

- نمی‌شد همون‌جا بمونی این‌ها با هم صحبت‌شون رو بکنن.

- شدنی که می‌شد؛ ولی دلِ من هم کم از محمود پر نبود. اوفِی حال کردم مریم گفت شوک شده اومده دیده من نیستم. تا از زبون بابام نشنیده من اومدم باور نمی‌کرده.

حسود نبودم، هیچ‌وقت و هیچ‌زمان نسبت به هیچ‌کس؛ ولی حسی داشتم ناشناخته، خورنده‌ی تمام انسانیتم.

من حرف نزده جام تو محضر بود؛ ولی مردی مثل محمودخان از نبود همسرش شوک می‌شد.

چه‌قدر از من گذشتن راحت بود؛ اون هم کسی که تمام دنیای من بود.

- مامانم میگه برگرد ولی بابام نمی‌ذاره، خب اون هم برادر و زن برادرش رو می‌شناسه دیگه. می‌گفت تا یه فکر اساسی نکنم نمی‌فرستمت.

- دلت هوای محمودخان رو نمی‌کنه؟

- درد، این هم سوال تو می‌پرسی؟

- بین‌تون سرد نشه؟

من می‌ترسیدم از تمام جا خالی دادن‌ها. از این‌که کسی حرفی بزنه و اون بشه پایان دل خوشی‌هاش.

romangram.com | @romangram_com