#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_175
- نیلوفر الان وقت شوخیه؟
- مگه من با تو شوخی دارم؟ بدبخت شدی انگاری این مفلسهای...
- نیلو نپیچون.
- وای خیر ندیده. هیچی بابا، دخالتهای زنعموم دیگه داشت به اتاق خوابم هم میکشید. محمود هم عرضه و زبون نداره هی میگه "به خاطر من تو کوتاه بیا، هر چی میگه تو کار خودتت رو بکن" خواهر ِمن من هم اعصاب ندارم هی بگم باشه چشم، هر چی میگم محمودجان این جوری بدتره، بدعادت میشه حرف گوش نمیده.
- خب؟
- خب که خب. من هم دو روز پیش به دماغم رسید، محمود که سرِ کار بود زدم بیرون.
- خب با هم جدی حرف میزدید.
- اگه قرار بود با حرف درست شه مال شما درست میشد.
- چه ربطی داره؟
- ربطش اینه که آقایون حاضر به مذاکره نیستن. هر چی میگم حرف خودش رو میزنه، فکر میکنه میگم برو بهشون بیاحترامی کن یا بگیر بزنشون، یه کلام میگم برخورد جدی کن.
- چیکار کنه؟
- چه میدونم خانوادهی خودشن قلقشون دستشه، دخترِ این زنعموم یه سوالهایی از من میپرسه بهت بگم شاخت در میاد.
دلم هوای مامان فاطمه و بابارضا رو کرد، اونهایی که نذاشتن حس کنم دخالت چهقدر میتونه برای زندگیم سمی باشه.
romangram.com | @romangram_com