#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_173


- چی‌کار دارم که بکنم؟

- خودت رو تو آینه دیدی؟ خوابی یلدا خانم، خوابی، منِ یه پله اون‌ورتر دارم می‌بینم. حرف نزنی از قیافه‌ت...

- نیلو حالم خیلی بده.

- کاریه که شده...

- کاش یه دلیل منطقی بهم می‌داد، بحث ما، دلخوری من، جوابش طلاق نبود.

- پاشو پاشو اول برو یه دوش بگیری، کلافگی‌ت داره من رو هم به هم می‌ریزه.

نیلوفر هم حدس می‌زد باز قلبم داره شروع می‌کنه به سرناسازگاری، می‌دونست باز هم دارم به مرز انفجار می‌رسم، بعد از حمامم با اون آب گرم تونستم کمی سر حال‌تر و کمی از طوفان درونم دور بشم تا محکم و جدی از نیلو بپرسم.

- چه خبر از محمودخان؟

هول کرد اون هم خیلی واضح.

- خوبه، اون هم خوبه.

- بگو چته؟ محمودخان از اون دسته مردهایی نبود که بذاره زنش تنهایی بیاد سفر.

- حالا بعدا میگم، فعلا بتونیم یه فکری به حال تو بکنیم شانس آوردیم.

دشت با انگشت‌های دستش بازی بازی می‌کرد و سعی داشت اصلا نگاهم نکنه.


romangram.com | @romangram_com