#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_172

- نه این‌که الان اصلا ناراحت نشدم؟ چند کیلو کم کردی؟ ‌ها؟ وقتی مامانت به رحمت خدا رفت سر و وضعت بهتر از الانت بود، هشت روزه دارم زنگت می‌زنم گوشیت خاموشه، پی‌ام میدم تیک نمی‌خوره، خونه‌ی خراب شده‌ات زنگ می‌زنم کسی جواب نمیده تا این‌که دیروز صبح علی گفت چی شده.

ریخت. دلم رو میگم، کافی بود اسم علی بیاد وسط تا مثل این باشه که کسی دست رو نقطه ضعف من

گذاشته باشه. چهره‌ی شاد و بشاشم به آنی در هم کشیده شد.

- چت شد قربونت برم؟

- نیلوفر طلاقم داد.

- چه مرگش بود؟

سر تکون دادم؛ چرا که واقعا جوابی برای سوال سخت نیلوفر نداشتم.

- نکبت یه هفته‌ست من نتونستم از دست تو درست زندگی کنم. بیا قربونت برم.

همین یه جمله و ساعت‌ها بعدش، به گریه و زاری تو آغوش کسی گذشت که تنها برای خودم نگران و دلواپس بود.

گفتم از همه چی، از اول تا آخرش، از توقعات خودم و از نبودن‌های علی، از یخ بستنم تو اون خونه‌ی کوچیک و نقلی، از دلخوریِ هنوزم برای نبودش تو خاکسپاری مامانم، همه‌ی حرف‌ها رو گفتم، گفتم زیبا خانم بهم چی گفته، گفتم مهسا و شاهد چه به سرم آوردن و نیلوفر ناباورانه مات این قوم و خویش گفتن‌ها بود. گریه کردم اون هم بی‌صدا، من بودم کسی که پای همه چی موندم و ساختم؛ ولی علی بود که طلاق خواست!

من هنوز هم داشتم برای نیلوفر از عاشقانه‌هام می‌گفتم؟ می‌دونم من دیوانه بودم؛ ولی باور کنید هشت روز زمانِ خیلی کمی بود که من بتونم خودم رو پیدا کنم، بتونم خودم رو از بین اون همه خاطره بیرون بکشم، زود و سخت بود تا بتونم عادت کنم، جای بازوهای شوهرم روی بالشتِ بی‌حس و جون سر بذارم.

کاش به خاطر احساسم به علی رو در روی قلبم در نیومده بودم.

شام سردستی کنار هم خوردیم، نیلو با یه تلفن به مامان و باباش خبر داد شب رو کنار من می‌مونه؛ اما خبری از محمودخان نبود، خیلی ریز سعی داشت من رو از حرفش هم دور کنه.

- حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟ بشینی شب تا صبح تو این خونه غصه بخوری؟ تهمت بشنوی؟ چه‌قدر گریه برات بسه؟

romangram.com | @romangram_com