#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_170
ببینید، ببینید چه دخترمی چسبوند اول حرفش، گفت دخترم و چه به روزم آورد، خدایا چهقدر درد برای پر شدنِ قلبم کافیه؟
خدایا این تکه گوشت زخم خوردهی وسط سینهم چهقدر تاب و توان داره؟ خدایا نذار بعد از رفتن علی باز رگههای قلبم بگیره، نذار این مادر به ظاهر دلسوز عفتم رو حراج کوچه و محله کنه. چی بگم؟ چهطوری بگم؟ به آدمی که خیلی راحت قضاوتم کرد چی بگم؟ چرا هیچ کس به جنسِ مذکرِ تو خونهش اعتماد نداره؟ گـ ـناه من چیه؟
چرا جواب بیاعتمادی مادر، همسر، و غیره رو من باید بدم؟ رو چه اصل و قانونی؟
- اوی ننه درِ خونهی خاله زهره چیکار داری؟ بیا بینَم مُردیم از گشنگی.
از کنار هیکل استخوونی زیبا خانوم (حیف از لفظ خانم) سرکی کشیدم، این بود رضا رضا که میگفت؟!
کدوم زنی رغبتِ لمس صورت پر از جوش و آکنههای روی صورتش رو داشت؟ این مادر داشت
خودش رو برای این پسرک لاغر مردنیِ بیادب و نزاکت میکشت؟ با دیدن چهرهی کریه و زشت رضا حرفی از سوز دلم میزنم، اون هم به زنی که مات به منِ خیره شده به پسرش نگاه میکرد.
- زیباخانوم من برای نگهبانی خونهم دنبال سگ نمیگردم. اشتباه اومدید، ظهر بخیر.
در رو با تمام حرصم با همهی خشمِ شعله گرفتهی تو وجودم بهم کوبیدم. کاش لب و دهن زیبا خانوم رو یکی کرده باشه.
خدایا چهقدر گریه کنم و آروم نشم؟ چهقدر لب به غذا نزنم و جاش غصه بخورم؟ من دیگه سیر شدم، دیگه داره میزنه زیر دلم، خدایا نجاتم بده، من رو نجات بده. از دست همهی کسایی که...
و باز این ناقوس مرگ به صدا در اومد. تو دلم فریاد زدم اون هم کشیده و شاکی. خدا؟!
خدای من، باورم نمیشد، خدا جون همین یک ثانیه پیش ازت خواستم من رو نجات بدی و بودن نیلوفر حتی با اخمهای درهمش یعنی معجزهی نجات و آرامش.
- سلام الهی دورت بگردم. بیا، بیا تو.
- سلام و زهر مار، دردِ بیدرمون انشاءالله.
romangram.com | @romangram_com