#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_169


- سلام زیبا خانم. بفرمایید؟

- سلام دخترم.

دخترم؟ این روزها به اسم دخترم زخم‌ها بهم می‌زدن التیام نیافتنی. کاش دیگه من رو با این اسم صدا نزنن، تنها مامانم بود که صادقانه، خالصانه و عاشقانه دخترم گفتنش به جونم می‌نشست. تمام این‌ها بوی ریا و تزویر می‌داد.

- میگم رضا این طرف‌ها آفتابی نشده؟

رضا؟ رضا کیه؟ مگه این ورها چه خبره؟ چه‌قدر ساده می‌پرسم منه بی‌شیله و پیله.

- رضا کیه زیبا خانوم؟

اخم می‌کشه بهم، لب یه وری می‌کنه تا بگه:

- یعنی می‌خوای بگی تو رضا، پسر من رو نمی‌شناسی؟

اعوذبالله من الشیطان الرجیم، شیطان کی تونست این قدر زاد و ولد کنه و همه رو برداره بیاره بذاره کِرِ دل من؟

نصیحت مامان ناگهانی به ذهنم هجوم آورد. " مادر هیچ‌وقت با عجله قضاوت نکن " حرمت گذاشتم به حرف مادرم که مطمئن پرسیدم.

- منظورتون چیه زیباخانوم؟

چشم غره رفت به منی که جز علی احساسم رو، جسمم رو، کسی لمس نکرده بود. علی، ازت نمی‌گذرم که من رو تو این جماعت انسان‌نما ول کردی.

- ببین یلدا وای به حالت بخوای به این رضای من پا بدی، بلایی به سرت میارم که مرغ‌های آسمون به حالت گریه کنن، فکر نکن من عروسِ چاق و گامبو قبول می‌کنم‌ها، کور خوندی، پاش برسه بی‌آبروتر از اون دخترک خودِ منم، حواست باشه نخ و ریسمون دست کی میدی. فکر نکنی پشتت به این مهین گرمه کاریت ندارم.


romangram.com | @romangram_com