#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_168
باز شکستم، این بار به دستِ زنعموم، خرد شدم با سنگی که از جانب زنعموم به سمتم پرتاب شد. متعجب لب زدم:
- زن عمو؟ میفهمید چی ازم میخواید؟
برم؟ کجا برم؟ با کی برم؟ پیش کی برم؟ با کدوم پول؟ خشم از لابهلای شکستههای احساسم بیرون زد، حرص سرپام کرد، من رو دریده کرد تو روی بزرگترم.
- زن عمو میفهمید چی میگید؟ این جوری از دخترِ زهره حمایت میکنید؟ این بود رسم خواهری بینتون؟ شاهد نمیتونه جلوی احساس عزاگشتهاش رو بگیره من مقصرم؟ من کجا برم؟ با کی برم؟ با حمایت کی؟ منِ بیست ساله با کدوم امنیت از این خراب شده بزنم بیرون؟ یه هفتهست از ترس جرات ندارم پام رو بذارم بیرون، جرات یه سوپری رفتن ندارم؛ شما تضمین میکنی؟ این در و همسایه یه عمری مادرم رو میشناختن دارن با من اینجوری رفتار میکنن، حالا انتظار دارید با این مصیبت کجا جمع کنم برم؟ مگه من دارم به شاهد خط میدم؟ مگه منم که میگم...
و صدای هق هق گریهی از ته دلش نمیذاره بیشتر از این ادامه بدم.
- میدونم دخترم... میدونم... حلالم کن.. حلالم کن.
- چی رو میدونید؟ دخترم؟ شما با دخترتون همین رفتار رو میکنید؟ نگید آره که میدونم دروغه. زنعمو فکر کردم بعد از یه هفته اومدی حالم رو بپرسی، اومدی بگی چیزی کم داری یا نه، چیزی احتیاج داری یا نه، نگو با یه کیسهی پر از نمک برای روی زخمهام اومدی. باور کنید اولین باره که دارم خدا رو شکر میکنم که مامانم رفت و امروز رو ندید...
و باز بغضم با شدت ترکید. دلی که این روزا خیلی حساس شده بود، خیلی زود رنج و نازک.
رفت، زنعموی خوبم با نشون دادن روی دومش رفت، با توقع بیجاش رفت، میتونستم ببخشمش؟
این زن کم در حقم مادری نکرده بود، چرا خرابش کرد؟ حیف بود اومد برای گداییِ زندگی مهسا،
مهسا دختری که حاضر نبودم هیچ کاری براش انجام بدم؛ حتی اگه به راحتی آب خوردن باشه.
این چه توقعی بود؟ این چه درخواستی بود از منِ زخم خورده؟ من فقط بیست سالم بود، من پر بودم از خامیها و بیتجربگیها، چرا جای حمایتم زخمم میزدن؟
***
امروز وظیفهی به صدا در آوردن زنگ در رو زیبا خانم به عهده گرفته بود. با اون چشمهای درشت و بیرونزده و با صورت پر از موش به انتظارم پشت در ایستاده بود، از اون غیظ و پیچ و تاب چشمهاش میخونم خبر خوبی برام نداره.
romangram.com | @romangram_com