#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_167
میگفت و بیوقفه اشک میریخت.
- خدا بیامرزه مامانت رو، چهقدر اصرارش کردم، چهقدر گفتم زهره لج نکن، سنگ جلوی پای پسرم ننداز...
خیالی پوچ بود که زن عمو برای پرسیدن حالم اومده.
- یلدا قربونت برم، میدونم الان دیگه دیره، فهمیدنش دردی رو دوا نمیکنه، آره شاهد یه زمانی تو رو میخواست، خواستگاری کردم مامانت نذاشت، قسم داد یلدا نفهمه، ما هم دهنمون رو بستیم؛ ولی دستم به دامنت، به حرمت نون و نمکی که تو خونهی همدیگه خوردیم تو دست بکش، تو خانمی کن، تو دلسوز زندگی من باش، به روح عموت قسم، شاهد داره من رو تو محال بیآبرو میکنه، خب زشته مادر آدم نامزد داشته باشه و هی یه اسم دیگه رو تو خونه هوار هوار کنه، نذار زندگی مهسا هم خراب شه، من که میدونم تو خوبی تو مثل برگ گل پاکی، بیا خانمی کن...
مات موندم همین، فقط تونستم همین رو بگم.
- زن عم...
هق هق میکرد، برای من؟ برای شاهد؟ برای آبروی خودش؟ برای زندگی مهسا؟
- من این پسرهی کله شقم رو میشناسم، شر میشه، میدونم نامردی کرده برات دندون تیز کرده؛ ولی تو خانمی کن...
این زنعموی درموندهم چی ازم میخواست؟ خانمی کردن از نظر زن عمو یعنی چی؟ تمام خرد شدههای خوشحالیم از دیدار زنعمو رو کناری جمع کردم و با بغض گفتم:
- زنعمو از من چی میخواین؟
تو چشمهام نگاه نمیکرد، سرش رو از شرمندگی پایین انداخته؟ چرا اشکهاش بند نمیاومد؟ گفتن چی این قدر سخته؟
مِن مِن میکرد، دل دل میکرد ولی گفت، چه سرد هم گفت.
- از اینجا برو.
romangram.com | @romangram_com