#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_166

تازه یک هفته گذشته بود؛ ولی به اندازه‌ی قرنی طول کشیده بود. هر روزش یه مصیبت، هر شبش شده بود اشک، شده بود غصه‌ی ناتموم، اون هم از کسانی که انتظارش رو نداشتی.

یک هفته، درست از ساعتی که از محضر بیرون زدم موبایلم رو خاموش کردم پریز تلفن ثابت خونه رو کشیدم تا کسی پیدام نکنه، کسی پیگیره منِ شکست خورده نباشه، نمی‌خواستم حتی کسی خبری ازم بگیره؛ ولی چه خیال خامی.

باز صدای زنگ در، باز صدایی که این روزها تن و بدن من رو می‌لرزوند، باز چه شری پشت در به انتظارم بود؟

مگه این فشار پی در پی روی زنگ می‌گذاشت بی‌خیال شخص پشت در بشم، باور کنید با ترس و لرز داشتم می‌رفتم سمت درِ یخ کرده‌ی آهنی.

- سلام زن عمو جونم. قربونتون برم، بفرمایید بفرمایید.

تنها کسی بود که بعد از یه هفته سوختن در آتیش نداشتن علی با دیدنش کمی آروم شدم.

- سلام دختر قشنگم.

مثل همیشه چادرش رو با دست نگه داشته بود؛ نه مثل زیبا خانم با اون دندون‌های درشت و زردش.

خیلی زود چای تازه دمی پیش روش گذاشتم و کنارش زانو زدم.

- بفرمایید زن عمو جونم، ببخشید من این‌جا خیلی اسباب پذیرایی ندارم.

بین خودمون باشه، می‌ترسیدم میوه‌های کیلو خدا تومنی بخرم و خرجی کم بیارم.

- بشین قربونت برم، اومدم خودت رو ببینم و برم.

- خوش اومدید.

بیش‌تر از این نتونست جلوی چشم‌های نم‌دارش رو بگیره، شروع کرد عزاداری برای مامانم.

romangram.com | @romangram_com