#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_165
خوبی روی رفت و آمد تو باز نمیکنن. تو رو خدا باز پای مهسا رو اینجا باز نکن. اینها رو هم با خودت ببر، همین که خریدی لطف کردی، دستت درد نکن...
- آ بیاید مردم، بیاید ببینید این زنک داره با شوهر من چیکار میکنه، فردا با مامور اومدم نگید تهمت بودها، نگید یلدا اهل این حرفها نیستها! بیاید ببینید چه لیست خریدی داده دست پسرعموش!
دستم شل شد، قلبم از جاش سر خورد کف حیاط تازه بارون خورده، صدای تق تقِ باز شدنِ یکی یکی درها.
خریدهای دست شاهد بین در افتاد، رفت سمت مهسای گر گرفته، جدالشون داشت بالا میگرفت، مهسا فحش میداد، شاهد تهدیدش میکرد، آقا قادر نگاه هیزی بهم داشت، زیبا خانم با حرص من رو میکاوید.
- اوی کافر چه خبرته؟ خیرندیده خودت چی بارته که دهنت چفت و بست نداره؟ این پسرک عرضه نداره دهنت رو ببنده من میزنم دهنت رو پرِ خون میکنمها.
سر خوردم کنار در، فرو ریختم روی کاشیهای خیس.
- تو کی باشی دهن من رو ببندی؟
- من مادرشم. معلوم نبود تو کدوم آخور سرت بند بود که این دختر رو تو همین کوچه بزرگ کردیم. من که میدونم شوهرت هر روزداره اینجا دون میپاشه، جمع کن، جمع کن تا زنگ نزدم 110. بیتربیتِ بیاصل و نصب.
و اون انقلاب به پا شده به دست خاله مهین خیلی زود خاموش شد.
- چیه؟ چه خبره؟ برید به زندگیتون برسید ببینم.
کاش مادرم نفس میکشید.
کاش میذاشتن نفسی تازه کنم، کاش میذاشتن اون همه تهمتِ یه جا توی حلقم چپونده شده رو قورت میدادم بعد لقمهی بعدی رو به خوردم میدادن، چرا انسانها روی دومشون رو این قدر وحشتناک میسازن؟
بابا مَردم تنها گـ ـناه من طلاق گرفتنم بود، اون هم نه به خواست خودم بلکه...
romangram.com | @romangram_com