#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_164

- چشم.

- چشمت پر نور دخترم، غصه نخوری‌ها تا خودم زنده‌م غمت نباشه هر کاری داشتی کافیه یه زنگ بزنی. آ تموم.

لبخند کم‌جونی به این همه مهربونی می‌زنم، کارش رو که تمام کرد اومد نشست کنارم، کنار شعله‌های گرم بخاری.

- دخترم من نمی‌دونم تو زندگی چی بهت گذشته که صلاح دونستی طلاق بگیری؛ ولی حتما اون‌قدری سخت گذشته که کم آوردی، همین یه امشب رو برای یه بار بیشتر هم نمیگم که اذیت شی، این رو مادرانه میگم، برای خودت آهسته برو آهسته بیا تا سقز دهن مردم نشی، تا کم کم دهن‌شون رو ببندن، سخت می‌گذره؛ ولی از حساسیت اولیه می‌افتن، بعد به حضورت عادت می‌کنن، با این پسره هم برخورد جدی کن شر نشه. حالا که تنها شدی رفت و آمدش صورت خوشی برات نداره، حرف در میاد.

و من تنها سری تکون دادم به تمام واقعیت‌های گفته شده از دهنِ خاله مهین.

- بخور جونم، بخور رنگ به صورتت نمونده.

بی احترامی به زحمتش می‌شد اگه بعد از این همه اصرار لب نمی‌زدم. با بی‌میلی شروع کردم دو سه چنگالی خوردن؛ اما با اشتها ادامه دادم چرا که این چند روز رو به مثال انسان‌های اولیه سر کرده بودم؛ چرا که بو و طعم غذای مادرانه رو داشت.

و اما نذاشتن آهسته برم آهسته بیام، آوار شدن سرم، اون هم یکی یکی. کاش اگه کار به کسی نداشتی اون هم به تو کاری نداشت.

دیگه اشک‌های شبانه هم چاره‌ی درد و مرهم زخم‌هام نبود. اون چشم‌های سرخ شده از اشک، مجالی

برای بهبود یافتن پیدا نمی‌کرد، نمی‌دونستم برای چی اشک بریزم، برای چی عزاداری کنم؟

دلم هنوز بدجور هوای علی رو داشت، دلم از پیشنهاد شاهد پر بود، آتیشِ وجودم از تهمت‌های مهسا هنوز خاموش نشده بود که باز پیداش شد، با کیسه‌های پر از خوراکی.

در رو باز نکرده پشیمون شدم، خواستم ببندمش که پاش رو بین در گذاشت.

- یلدا... یلدا این چه کاریه خب؟ باز کن در رو.

- شاهد بهت گفتم دیگه این‌جا نیا، تو رو خدا من رو اینجا تابلو نکن، همسایه‌ها بعد از طلاقِ من حسابِ

romangram.com | @romangram_com