#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_163
مهین جون یه دوست خوب برای مامانم بود... و الان برای من هم شده بود که سینی پر از ماکارونی رو جلوی روم پیش بخاری گذاشت.
- بخور مادر، بخور جون بگیری. خودت رو کُشتی از بس ضجه و مویه زدی، خدا بیامرزه مادرت رو،
رفت و خون به دل همه کرد.
چنگال رو به زور بین دستهای سردم جا داد. چادرش رو درآورد و رفت سمت آشپزخونه، اون هم با کیسههای توی دستش. چهقدر خوب جای همه چیز رو بلد بود، همینطور که داشت خریدهام رو جا میداد شروع کرد.
- دخترِ من، حالا یه آدمِ نفهم و دیوونه یه سنگ انداخته ته چاه تو باید برای درآوردنش تا ته چاه بری؟
- خاله مهین دیدی چه راحت آبروم رو برد؟
- کی گفته؟ هرکی حرف بزنه خودم میزنم تو دهنش.
چه خوب که بدون شخم زدنِ زندگیم داشت ازم حمایت میکرد، تنها چیزی که این روزها شدیدا بهش احتیاج داشتم. بدون فضولی و سرک کشیدن داشت بهم محبت میکرد.
- اینجا همه مامانت رو حتی خودِ تو رو میشناختن. اون زنک هم اومد خودش رو نشون داد، اصل و نصبش رو داد زد و رفت تو چرا زار میزنی؟ تو اگه شاهد رو میخواستی مگه وقت کم بود؟ همه میدونن اون پسره یه پاش تو خونهی شما بوده، همیشهی خدا هم یه پاکت فندق دستش. کیه که نفهمه دردش چی بود؟ من خودم شهادت میدم؛ اصلا خودم همینجا بودم که زن عموت تو رو براش خواستگاری کرد؛ ولی جواب مامانت یه چیز بود. خدا بیامرز گفت " منیر اگه میخوای رابطهی خواهریمون بهم نخوره اصلا حرفش هم نزن " زهره برای تو آرزوها داشت.
بمیرم برای مادرم که آرزو به دل رفت.
- بخور مادر، بخور به من نگاه نکن.
- میلم نمیکشه.
- به زور بخور ضعف میکنیها!
romangram.com | @romangram_com