#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_162
تمام روز رو بین خریدهای مونده تو حیاط رو اشک ریختم. میسوختم از حرفهای نیشدار مهسا، از
فحشهای رکیکش، از نسبتهای چسبونده به دامن پاکم. من که زورم به هیکل ظریف و خوشتراشش میرسید؛ چرا تا جایی که میخورد نزدمش؟ باز صدای منحوس زنگ در؛ یه بار، دوبار، سه بار.
نه، قصد کوتاه اومدن نداشت، کشون کشون خودم رو کشیدم سمت در.
- وای دختر نصفه عمر شدم، چرا در رو باز نمیکنی؟ دلم هزار راه رفت و برنگشت.
مهین خانم همسایهی مهربون مادرم بود با یه سینی کوچیک اما پر از غذا اون هم چی؟ ماکارونی. با صدایی زخم خورده از اون همه گریه سلام دادم.
- سلام مهین خانم. بفرمایید.
عقب کشیدم و با اومدنش به داخل گفت تعارفم رو قبول کرده.
- نگاه نگاه! ببین چه به روز خودش آورده؟! دختر میچایی تو این سرما.
اون زنِ خمیده خمتر شد تا آشفته بازار دورم رو جمع کنه. مهسا چه بیرحمانه به زیر اولین خرید من پا کشیده بود. با چه دل خوشی اون فندقهای بو داده رو برای تقویت جسمم خریدم؛ اما حالا چی؟ هر کدوم به یک سمت و سو.
- دخترم کلیدت کجاست؟
اشاره کردم به کیف کنار دستش.
- بیا دختر، بیا بیکار نشین، پاشو بیا یه کمکی بده من دست تنها نمیتونم.
این روزها من داشتم هر کاری رو دست تنها میکردم و میفهمیدم دست تنها بودن چهقدر میتونه سخت باشه.
سنگین بلند شدم، نه به سبب وزنم؛ بلکه به سبب ناسزاها و تهمتهای خورده شده. چهقدر گرمای داخل خونه دلچسب بود. انگاری من رو از عذاب رها میکرد، یه جاهایی گرما نشون از جهنم نیست. گرمی خونه یعنی بهشت.
romangram.com | @romangram_com