#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_161


- تا عُده‌م تموم شه وقت زیاده.

- جـ...خانوم بی‌آبرو. بی‌پدر و مادر که میگن...

به ولله قسم مجبور شدم... دلم آتیش گرفت برای پدر بی‌گناهم، دلم ریش شد برای مادر معصومم. چه دست سنگینی داشتم برای صورتِ لاغر و نحیف مهسا، صورتش در جا سرخ و گلگون شد.

- بیا برو گمشو بیرون. همین که تو پدر و مادر داری بسه. بیا برو بیرون.

- بله که میرم، میرم به همه میگم به پسرعموی متاهلت نظر داری، به همه میگم می‌خوای تلکه‌ش کنی باهاش بریزی روی هم، طلاق گرفتی حالا کی بهتر از شاهدِ احمق؟ می‌فرستمت کنار همون مامان و بابای گوربه‌گور شده‌ت.

داد می‌زد، هوار می‌زد، آبروی هم چون برگ گل پاکم رو حراج می‌ذاشت.

آخ از آتیش شعله گرفته‌ی دلم، این‌ها بودن فامیل من. نه یلدا، الان وقت کم آوردن نیست، می‌دونم خرد شدی از حرف‌هاش، دلت شکسته از تهمت‌هاش؛ ولی بعد از خوابوندن این طوفان می‌تونی هر چی خواستی زار بزنی، هق بزنی.

شال بافتِ قرمز رنگش رو کشیدم، میون تقلای دست‌هاش کشیدمش سمت در:

- بیا برو هر غلطی دلت می‌خواد بکن.

با یه حرکت پیش چشم مات‌زده‌ی مهین خانم پرتش کردم بیرون.

این زن نمی‌خواست خفه بشه؟ حتی پشت درِ بسته؟

کی مثل من از فامیلش فحش ناموسی خورده تا بفهمه نه می‌تونستم بگم چه‌ها شنیدم نه می‌تونستم بنویسم چه‌ها به خوردم دادن؟

راست می‌گفت نویسنده‌ی سریال شهرزاد" آدما هر روز می‌میرن یکی روحی، یکی جسمی، یکی احساسی "


romangram.com | @romangram_com