#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_158
- یلدا، تو رو خدا الان دیگه لجبازی نکن، خوشبختت میکنم، قسم میخورم به ارواح خاک عمو، الان که دیگه اون سر خر...
مجبور شدم، به ولله قسم مجبور شدم. داشت بیشتر از حدش تجاوز میکرد، به احساسم به شعورم به شخصیتم. اون چه فکری در موردم میکرد؟ سرِ خر یعنی علی؟ کی فکرش رو میکرد اولین کسی که از طلاقم سواستفاده کنه، همخون خودم، پسرعموی خودم باشه؟ کی فکرش رو میکرد شروع تمام پیشنهادهای بیشرمانه از شاهد باشه؟
کشیدهی محکمی زدم که صورت شاهد رو حتی از جاش یک سانت هم تکون نداد. نمیدونم اون سیلی سهم پیشنهادش بود یا سرِ خر خطاب کردن مردی که هنوز عمیق بهش احساس داشتم.
این تمام قدرت من بعد از طلاقم بود، شاهد باید میگفت درد داشت یا نه.
- باشه بزن، هر چند تا که دوست داری بزن؛ ولی بذار زیر پر و بالت رو بگیرم، نامزدیم رو با مهسا هم
به هم میزنم؛ مامان رو هم خودم راضی...
- شاهد لطفا خفه شو... خفه شو
کاش میرفت، کاش تو همون سرما میموندم؛ ولی با این پیشنهاد بیشرمانه، از حرص گر نمیگرفتم.
ما دوتا دیگه نمیتونستیم با هم همون دخترعمو پسرعمو بمونیم، باید میفهمید اون روزها دیگه بر نمیگرده.
عصبی بلند شد و روبهروی منِ آوار شده سینهسپر کرد.
- باشه الان خفه میشم چون حالت خوب نیست؛ ولی آخرش که چی؟ تنهایی، بیکسی؛ کی رو داری؟ راضیت میکنم.
از پیش چشمهای عصبیم رد شد و صدای محکم در حیاط تو گوشم پیچید.
شروع شد دردِ سرهای من، اون هم از خانواده، از همخونم. کم توی بیکسی میسوختم که این درد هم اضافه شد.
توی درد طلاق کم گر میگرفتم که پای مهسا به زندگیِ پر تلاطمم باز شد.
romangram.com | @romangram_com