#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_156

بی‌تعارف روی تخت گوشه‌ی حیات‌ نشست. عصبی و کلافه پاش رو تکون می‌داد .کاش هرچی می‌خواست بگه رو زود می‌گفت و می‌رفت، من هنوز باید می‌خوابیدم.

- چرا چیزی به ما یا حتی به من نگفتی؟

چه چیزِ مهمی بود که من باید به پسرعموم می‌گفتم؟

- چی رو می‌گفتم؟

- طلاقت رو.

به آنی بادم خالی شد. این چه عصرارتباطاتی بود که زده بود رو دست کلاغ‌های خبر رسون؟ یه دهه عقب‌تر که خوب یادمه! تا به شهین می‌گفتی به مهین می‌رسید به پری به زری، کمِ کم یه هفته طول می‌کشید؛ اما حالا بیست و چهار ساعت نشده؟!

اخم کردم؛ چرا که از این به بعد هر لبخندم تعبیر بدی می‌شد.

- سرِ یه روز نشده تو از کجا فهمیدی؟

- یه روز نشده؟ دیروز صبح تو دفتر 111 چه غلطی می‌کردی؟

دیروز صبح؟ مات و گنگ نگاهی انداختم به اطرافم، به خورشید کم جون صبح زمستونی، من چه‌طور تونستم این قدر بخوابم؟ چه‌طور این همه ساعت تو دنیای بی‌خبری ول بودم؟ چه دنیای پرآرامشی. از گنگی که در اومدم. حرف زیادتر از دهن شاهد سیخ زد به وجودم.

- هرکاری می‌کردم به تو چه؟ همون کسی که برات خبر آورده من اون جا بودم، برو ازش بپرس چرا بودم، بارِ آخرت باشه با من این‌جوری حرف می‌زنی.

من تلافیِ نبودِ علی رو سر همه در میارم. این یلدای بداخلاق و بی‌حوصله زاده‌ی دستِ علی بود.

- نچ. نمیشه. این‌جوری نمیشه، باید از اول بگم تا حالیت شه چرا این‌جوری حرف می‌زنم.

وای خدایا نه، می‌دونستم دهن باز کنه چیزهایی می‌گه که من هیچ‌وقت دوست نداشتم از زبون خودش بشنوم.

romangram.com | @romangram_com