#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_155
صدای کوبش محکم و بیوقفهی در، صدای فشار بیامان زنگ در عصبیم میکرد.
کدوم نفهمی داشت به این سرعت برای باز شدن در تلاش میکرد؟ وای خدا هوا که هنوز هم روشنه! کی میخوای امروز رو تموش کنی؟ هنوز مست خواب بودم ولی این صداهای مزاحم نمیذاشت توی مستی خواب غرق شم.
کشون کشون با چادرِ مامان خدابیامرزم خودم رو دم در کشیدم.
- بله بله اومدم.
شخص پشت در با شنیدن صدام آروم گرفت، در رو که باز کردم با قیافهی عبوس و درهم شاهد رو به رو شدم.
این از کجا میدونست من اینجام؟ این خونه که ماهها بود که خالی بود. عصبی گفتم.
- وای شاهد، چته یه بند دست رو گذاشتی رو زنگ. سر آوردی مگه؟
- خواب بودی؟ یه شهر رو ریختی بهم، بعد راحت گرفتی خوابیدی؟ یه روزه دارم همه جا رو دنبالت میگردم.
پوقی زدم زیر خنده، خندهای از درد.
- یه شهر؟ حالت خوبه؟ تو رو خدا جوک نگو.
- بیا برو اون ور.
منُ رو هل داد و وارد حیاط شد. دوست نداشتم اینجا بودنش رو. نه اسم خوب و نه حال خوشی برای من داشت.
ولی من و شاهد با هم بزرگ شده بودیم و من میخواستم تنها به نسبتمون فکر کنم نه احساسی که بهم داشته.
romangram.com | @romangram_com