#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_154
- داخل سرُمت مسکن ریختم، کمکم بهتر میشی. سرمت تموم شد میتونی بری حسابداری.
آخه کدوم مریضی بود که خودش برای کارای حسابداریش میرفت؟ و من باز اینجا محکوم شدم که کارم رو خودم رواج بدم، هیچ دست کمکی نبود. همراه با چک چک کردن سرُم، قطره قطره اشکِ بیصدا ریختم. چه راحت همه چی از دستم رفت، چه راحت مطلقه شدم؛ ولی چه سخت به خونهی مامان و بابام رسیدم.
چهقدر برای زیاد شدن هزینهی همون یه سرم ترسیدم. من باید این یه حقوق رو تا سرِ ماه میکشوندم.
یه کلید توی در انداختن برام چه سخت شده بود. آخ که دلم گرفت از جای خالی مادرم، از حیاط خشک و بیروح خونهاش که همیشه بوی یاس و آبشار طلاییاش مستت میکرد، اون حوض پر آب انگاری به خشکسالی خورده بود.
از چرخ سردوزش، چهقدر بهم گفت "بیا بگیر بشین یه چی یاد بگیر، یه روز به دردت میخورهها "
اون روز رسید و من هیچی بلد نیستم، من که حرف گوش ندادم بشینم پا به پای چرخش. آخی که به
دلش موند من چیزی از این چرخ حالیم شه.
بعد از رفتن مامان، گرما هم از اینجا رفت، روح زندگی هم رفت.
جای سرمم درد میکرد و میسوخت؛ ولی باید با پیلوت بخاری سر و کله میزدم، نه پدری؛ نه برادری،
نه همسری، من باید خودم برای گرم کردنم تلاش میکردم. چهار باری با شعلهی کم جون فندک سوختم تا بخاری رضایت داد تا روشن بشه. شعله رو روی زیاد نگه داشتم چرا که باید زودتر از اینها گرم میشدم و گرنه از این سرما و لرز یخ میبستم.
بیهدف به اطراف نگاه میکردم. هیچ کاری نبود یخچال خاموش شده رو دید زدم؛ هیچی برای خوردن نبود و اگر هم بود میلی نبود. نتونستم به حرف پرستار گوش کنم.
تشک یه نفرهی خودم رو، تشکی که مامان برام دوخته بود رو کنار بخاری پهن کردم. کاش همون روز با گاز بخاری از این دنیا رفته بودم. نزدیکترین جا کنار بخاری دراز کشیدم، دلم هوای خونهی خودم رو داشت. اون میز کوچیکم تو آشپزخونهی نقلیام، اتاق خوابم، تخت بزرگ و گرمم. بیخوابی چند روزه، مسکنِ تزریق شدهی توی سرُم همه و همه داشت با چشمهام بازی میکرد؛ ولی افکارم قصد زدن خاموشی نداشتن.
دلم میخواست فکر کنم به علی، به خونهم، به جای خالیم، به نیلوفر، به زن عموم، به آیندهای که هیچ امیدی بهش نداشتم، به مُهری که هنوز خیسی اون توی شناسنامهم بهم دهن کجی میکرد. داشتم تسلیم میشدم، تسلیم سستی و رخوت خواب، تسلیم گرمای به جون نشستهم.
***
romangram.com | @romangram_com