#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_153


- یه چند لحظه صبر کن.

و ثانیه‌هایی بعد از عق زدنِ دوباره‌م با اون لباس پلنگی پیداش شد. درست کنار یک تاکسی زرد رنگ.

- پدرجان مِ بچه‌ی این شهر نیستم، جایی هم بلد نیستم این خانِمه ببر یه بیمارستانی چیزی حالش هیچ خوش نی.

مامان مهربونم راست می‌گفت "خدا وسیله سازه "

رفتنم با مردِ میانسالِ راننده‌ی تاکسی، جا گرفتنم تو اون تخت سفید و بدبو، پیدا کردن رگم برای تزریق سرُم، نمی‌دونم همه و همه چه‌قدری زمان برد؛ ولی هوا هنوز روشن بود، آفتابِ کم‌جون هنوز برای تابش زور می‌زد، هنوز یک روز هم نگذشته بود، قرار بود مابقی روزها چه‌طوری بگذره؟ اون راننده بعد از مطمئن شدن از داشتن هزینه بیمارستان، وقتی گفت کرایه رو همون سرباز حساب کرده من رو تنها گذاشت و رفت. اون هم تک و تنها گوشه‌ی سردِ بخش اورژانس، چرا من این‌قدر بی‌کس بودم؟ چرا کسی نبود که دوستانه کنار تختم به انتظار پایان یافتن سرُمم باشه؟ عاقبت من با این همه بی‌کسی چی بود؟ با این همه سستی و گریه چی؟

کاش این سرُم هیچ وقت تموم نشه؛ ولی...

- خانم کشاورز بهتری؟

از امروز من دیگه خانم رجب‌زاده نبودم. پرستار سفید پوش بخش بود، کس دیگه‌ای نبود که بخواد حالِ من رو بپرسه.

از بی‌حالی و سنگینی سرم، تنها سرِ آرومی تکون دادم.

- خب خدا رو شکر، سعی کن یه چیزی بخوری. ضعف شدید و افت فشار و قند رو دست کم نگیری.

آروم گفتم:

- سرم خیلی درد می‌کنه.

لبخند دل‌گرم کننده‌ای به روی چشم‌های خسته از اشکم زد.


romangram.com | @romangram_com