#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_152
- محبتت رو خرج کسی کن که بهش تعهد داری.
و از اینجا مسیر من و علی از هم جدا شد، عیسی به دینش موسی به دینش. نه خداحافظ، نه به امید دیدار، نه خوشبخت شی.
چرخیدیم، اون به راست من به چپ، سوار زانتیاش شد و من پیاده، بیهدف و سرگردون داشتم خیابونهای یخبسته رو قدم میزدم، غصههام رو سانت میزدم. قفسه سینهم جای حفاظ برای قلبم، تبدیل به میلههای زندون شد. خدا خوب میدونست باید یکی باشه تا جلوی این قلب بیصاحب رو بگیره.
علی رفت، روح و روانم رفت، یه چیزهایی برعکس اسم ثقیلش خیلی راحت پیش میاد، درست مثل همین مطلقه شدن من. از این ساعت به بعد چیکار کنم؟ کجا برم؟ از تنهایی به کی پناه ببرم؟ خونهی زنعموم؟ نه دیگه، با وجود مهسا اونجا جای من نبود، شاید اگر حسِ گذشتهی شاهد رو به خودم نمیدونستم چشم و گوش بسته میرفتم؛ اما الان با وجود مُهر طلاق توی شناسنامهم با وجود مهسا این کار غیر ممکن بود.
کاش نیلوفر اینجا بود، اصلا چهطوری بهش بگم؟ چی بگم؟ اون هم بیهیچ مقدمهای.
وای از حالت ضعفی که سرتاسر وجود رودهم پیچید، چهقدر زشت بود عق زدن بین آدمهایی که با کنجکاوی نگاهت میکردن. جز زردآبی که ته معدهم مونده بود چیزی کنار باغچه کوچیک پیادهرو بیرون نیومد.
کاش تو زمستون طلاقم نداده بود، کاش حداقل هوا گرم بود که من با وجود سردی بدنم، گوشهی پیاده رو یخ کرده کِز نمیکردم، چیکار کنم با سردردی که داشت سرم رو میبلعید؟ چیکار کنم تا یکم از لرزش دستم کم بشه؟
چرا... چرا همهی اطرافم داشت تیره و تار میشد؟ چرا چرخش زمین رو به دور خودش و خورشید رو داشتم حس میکردم؟ آه خدا از عاشقی دلم خون شد.
- حالت خوبه خواهر؟ خانم؟
خواهر؟ من که خواهر کسی نبودم! من هیچ کسِ هیشکی نبودم! چشمهام تو چشمهای سیاه رنگی نشست.
چرا لباسش اینقدر رنگرنگی بود؟ این پسرِ کم سن و سال بدون مو کی بود؟ من رو ندزده؟ چشمهای چرخونم سر خورد به اتیکت اسمش" جابر سعیدی " آره سرباز بود، یه سرباز با لباس پلنگی.
- من رو... من
- مریضیِ خاصی داری؟ قرص تو کیفت هست؟
آره، از امروز درد بیدرمون داشتم، از امروز یکی از رگهای قلبم گرفت، از امروز داغِ رفتن علی به دلم نشست. این خودش مریضیِ خاص نیست؟ نه؟ بیاجازهی من کیفم رو وارسی کرد. چیزی که پیدا نکرد گفت:
romangram.com | @romangram_com