#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_151


دست علی بود، همه چی دست خودش بود، وقتی هفته‌ی گذشته پای من رو به پزشک قانونی باز کرد اون هم برای اثبات این که از وجودش چیزی رو در من جا نذاشته. نمی‌بخشیدمش چرا که بهم نشون داد چه کسانی و با چه مشکلاتی درگیر پزشک قانونی هستن، نمی‌بخشمش که گذاشت صدای اون دختر رو که به زور برای معاینه روی زمین می‌کشیدن رو بشنوم. ثانیه‌ای بعد برگه‌ای پیش روی مردِ پیر نشست.

همه چی به سرعت برق و باد تموم شد، علی شد همسر سابقم، اون هم درست وقتی که دفتر بزرگِ سردفتردار رو خیلی محکم و بی‌فوت وقت امضاء زد، وقتی مجبور شدم برای بار دوم وکالت بدم تا برام به عربی بخونن" زوجهُ مُوکِلی یلداُ طالِقُ " به بدترین شکل ممکن در دنیای من معنی شد همین یک بندِ کوچکِ عربی.

"همسرِ موکل من رها است" چه‌قدر پیرمردِ مهربون برای خوندنِ همین یک بند دقت داشت.

چه‌قدر حال من با همین یک بند به هم ریخت. راست بود که می‌گفتن با طلاق عرش خدا می‌لرزه، این پس لرزه‌های من بود که داشت قهر زمین رو می‌خرید.

طلاقم داد، آن‌چنان با کمی جوهرِ خودکارِ دفتردار سرنوشت من رو عوض کرد که تنها عکس‌العمل من دهان بازم شد. من تا دقایق آخر این سردی افتاده بین‌مون رو باور نداشتم.

خدا به اون بزرگی آدم رو از دل گرمای تابستون تو فصل سرد زمستون نمی‌انداخت، بعد از اون گرمای طاقت‌فرسا می‌رسید به یه خنکای دلچسب، گرما به جایی می‌رسید که خودت زودتر انتظار پاییز رو داشتی، دلت لک می‌زد برای کمی لرزش از سرما؛ ولی حالا... حالا من با لباسی اندک تو سرما ول شدم.

حالا قطره‌ای از بزرگی خدا داشت چه به روزِ من می‌آورد؟

طلاق نامه رو، اون دفتر بزرگ و قطور رو، همه و همه رو امضاء زدم، انگشت زدم. نه به خواست خودم، به خواست مردی که چشم انتظار به دستم چشم دوخته بود. من تمامی اون دقایق رو اون‌جا حضور داشتم؛ ولی یاد ندارم کِی و چه کسی شناسنامه و کارت ملی‌ام رو بهم برگردوند، یاد ندارم چه‌طور باقی‌مونده از احساسم رو از اون دفترِ خفه و گرفته جمع کردم.

فقط تونستم خودم رو تا دم در بکشم. علی ایستاده بودو من هم ایستادم. درست روبه‌روش، سینه به سینه‌اش.

دلم رو بردارم برم، این‌جا دیگه جای من نیست، کنار این مرد ایستادن دیگه حق من نیست. برای من همه چی از الان شد یه حسرت.

- می‌خوای تو مسیرم تا یه جایی برسونمت؟

دیگه غیرت نبود، دیگه عشق نبود، دیگه ترس از دزدان نبود؛ تنها یه تعارف تو خالی بود که برای من هیچ ارزشی نداشت.

من از امروز خودم رو عوض می‌کنم، این رو قول میدم. با سعی بسیار بود که تونستم بدون بغض بگم:


romangram.com | @romangram_com