#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_150
اومد و تمام امید من برای پشیمونیش دود شد. سلام کرد به سردی هوا، به خشکیِ تنهی درختهای سرمازده. سر چرخوندم سمتش، چهقدر خشک و جدی؛ چه چشمهای سرخی.
- سلام پدرجان، بیا بگیر بشین.
این پیرمرد مهربون تو کدوم جناح بود؟ چرا هم برای من لبخند میزد هم برای علی؟ من بیپدر بودم نه علی.
کنارم نشست و شاید این آخرین باری باشه که با این فاصلهی کم کنار هم جا میگیریم.
- خوب مدارک رو بدید ببینم.
چرا این پیرمرد از علی چیزی نپرسید؟ چرا از اون نپرسید از کارش مطمئنه؟ تلاشش رو کرده؟
شاید سردی گفتار و رفتار علی بود که پیرمرد دفتردار رو کشوند سر اصل مطلب.
چرا دست علی اینقدر محکم سمت میز دفتردار رفت؟ چرا من نتونستم لرزش دستهای یخکردهم رو پنهون کنم؟
علی چهطور اینقدر به خودش مسلطه؟ من چهطور از دست این طوفان درونم فرار کنم؟
- دخترم سر مهریهت هم با آقا به توافق رسیدی؟ امضاء بزنی جای شکایت نداری، تعهد نمیخوای ازش؟
چند بار بغضم رو قورت دادم تا با گریه نگم؟
- بله.
تعهد؟ چه تعهدی؟ مگه به تعهدی که پای سفرهی عقد داده بود عمل کرد؟ چهقدر داشتن حقِ طلاق خوب بود تا اون وقت من بودم که راضی به امضای طلاقنامه نمیشدم.
- مدرکِ تست عدم بارداریات کو دخترم؟
romangram.com | @romangram_com