#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_149


روی تک صندلی چرک گوشه‌ی سالن نشستم. خود دفتردارها هم می‌دونستن کسایی که مسیرشون این اطراف می‌افته خیلی تاب نشستن ندارن؟

ریشه‌های تسبیح، پوست یخ زده‌ی دستم رو نوازش می‌داد. کی می‌دونه این زمان، در این شرایط بحرانی با چه ذکری میشه آروم‌تر شد؟ داده‌هایی از مغز یخ بسته‌م مخابره شد" الا بذکر الله تطمئن القلوب "

و تکرار و تکرار برای بیشتر آرام شدن.

- دخترم تو مطمئنی کارِ درستی می‌کنی؟

صدای پیرِ مهربون من رو از یک سال گذشته کشید بیرون، سوال به این سختی هم داشتیم؟

از پری دلم بود که برای این پیرِ مهربون حرف می‌زدم:

- پدرجون اختیار و کنترل خیلی از چیزها دست من نبود.

لبخند زد به کلافگی من، به پریشون‌حالی من.

- مطمئنی همه‌ی تلاشت رو کردی؟

به یک سال گذشته خیلی کوتاه فکر کردم. آره آره، مطمئن بودم، من علی رو دوست داشتم، خونه رو همیشه گرم و مرتب برای حضورش آماده می‌کردم، احترام مادر و پدرش رو همیشه داشتم، برای حیدر مثل یه خواهر نداشته بودم و این‌که هیچ وقت به خواسته‌هاش نه نمی‌گفتم.

- آره مطمئنم که...

- سلام.

قلبم. سقوط آزاد.


romangram.com | @romangram_com