#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_148
هوا سرد بود، سردِ سرد. نمیدونستم سردی از هواست، از زمینه یا از اتاقک کوچیک و خفهی محضر و یا شاید این سردی از درون خودم بود!
ساعت نه صبح سهشنبه قرارمون بود، گفته بود از ماموریت برگرده مستقیم میاد اینجا، گفته بود سریع از این همه درد و رنج من رو خلاص میکنه؛ اما...
اما ساعت نه و ربع صبح بود و اون هنوز سایهش هم این اطراف نیفتاده. میشه نیاد؟ میشه دلش نخواد بیاد؟
میشه لج کنه نیاد؟ این همه بیتابی و بیقراری برای ربع ساعت دیرکرد منطقی نبود؛ اما منِ بیست ساله کجا و منطق کجا؟
آروم و قرار نداشتم، هیچ موقعیت مناسبی برای یک جا آروم قرار گرفتن از مغزم مخابره نمیشد، عجب مغز معیوبی.
مینشستم اضطراب بلندم میکرد، میایستادم پاهای کمجونم سعی در زمین زدنم داشتن. من از این به بعد قراره چهطور آروم بشم؟ اصلا آروم میشم؟ اون هم بدون...
- دخترم بیا این رو بگیر.
سردفتردار محضر بود. پیر و مهربون با ریشهای سفید و بلند با لبخند کمجون روی لبش.
- خیلیها مثل تو میان اینجا که هنوز از تصمیمشون اطمینان ندارن.
نگاهم کشیده شد به تسبیح فیروزهای رنگ آویز شده بین دستهای پر چروکش.
- بیا ذکر بگو آروم شی.
خرامان خرامان بیهیچ عجلهای سمتش کشیده شدم، من هیچ وقت نمیتونستم بر خلاف میل بزرگترها کاری انجام بدم. همیشه حس میکردم اگر برخلاف میلشون کاری کنم دچار عقوبت بزرگ و دردناکی میشم.
- بگیر باباجان
- ممنون پدرجون.
romangram.com | @romangram_com