#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_147
- اهوم چه خوردنی شد.
از آینه نگاهش کردم بالای سرم ایستاده بود، با دستی روی شونهم با دقت محو چشمهام شده بود.
چشمک زد، زبون انداختم. خندید، اخم تصنعی کردم، من رو روی صندلی چرخوند. نگاه تبدارش قفل چشمهام بود.
- با این چشمهای مشکیات دنیا رو چه رنگی میبینی؟
چهقدر دوست داشتم وقتی چشمهام رو عمیق و محکم میبوسید؛ حتی شده از سر نیازش.
و من از امروز با این چشمها همهی دنیا رو سیاه دیدم، از امروز دیگه نتونستم ریمل بزنم.
آماده شده تو اون پالتوی سیاهم با شال بافت هم رنگش. امروز زیادی سرد بود، امروز خیلی خیلی افت دما داشتیم.
تنها یه ساک کوچیک از لباسهام و عکسِ دسته جمعیمون تو روز عروسی که لبخند شیرین مادرم رو برای همیشه ثبت کرده بود همراه من بود. من دیگه جایی برای بردن مابقی وسایلم نداشتم، کیفم رو روی سر شونهی افتادهم مرتب میکردم که یهویی یادم افتاد چیزی رو که مال من نیست تو کیفم جا دادم.
جلد قهوهای رنگش رو از کیفم بیرون کشیدم، کارت آبی رنگ بانک صادرات رو روی اُپن آشپزخونه گذاشتم. من مهر و دوست داشتنم رو به پول نمیفروختم. من برای رسیدنمون پولی طلب نکردم که حالا برای جدایی، بردنِ کارت بانکیش لازم باشه. نگاهی سرسری به همه جا انداختم، کنار تلفن ثابت خونه مکثی کردم. دو دل بودم، بنویسم یا نه؟ میخونه؟ میبینه؟ به امتحانش میارزید.
برگهی سفیدی از دفترِ کنار تلفن کشیدم، نه سلامی، نه حالی، نه احوالی. تنها چند سطر کوتاه نوشتم.
" میرم؛ چون با نبودنتهات گفتی برو. وقتی زن شدم و درد جونم رو از بینیم میکشید نبودی، وقتی برای عروسیِ بهترین دوستم شوق داشتم نبودی، برای نامزدی تنها قوم و خویشم که برام حکم برادر رو داشت نبودی، وقتی مادرم رو از دست دادم نبودی، برای روزی که از سرما یخ بستم، برای فردا روزش که دلم فقط و فقط یه لیوان شیرِ گرم میخواست نبودی، شب آخری که دوست داشتم کنارت فقط نفس بکشم نبودی"
کاغذ رو کنار همون تلفن جا گذاشتم. کاش همین دقایق آخر به بابارضا و مامان فاطمه میگفتم پسرتون داره باهام چیکار میکنه، کاش به نیلوفر گفته بودم، کاش با وجود مهسا به شاهد زنگ زده بودم.
درِ ورودی رو روی هم گذاشتم. هرکاری کردم نتونستم کلید خونهی امیدم رو سر جاکلیدی آویز کنم. عیب نداشت برداشتنش؟! حلقهم، تنها انگشتریِ دستم باید تا دقایق آخر با من میموند.
romangram.com | @romangram_com