#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_146
چهطور این حجم بزرگ دوست داشتن رو با خودم به همه جا حمل کنم؟ اصلا به کجا حمل کنم؟
کاش مامانم نفس میکشید تا ازش میپرسیدم چهطور یه گلهی ساده به طلاق کشید؟! مگه علی به انتظار بود که نگفتهی من رو تو هوا گرفت؟! من تنها کمی دردِ دل میخواستم، فقط کمی که بتونه قلب سنگین شدهم رو سبک کنه. شاید اگه همون شب، تنها من رو تو آغوشش حل میکرد، با کمی نوازش موهام، با چند جملهی محبت آمیز، من باز میتونستم ادامه بدم، باز میتونستم با نبودنش بسازم. من که از خودگذشتگی رو یاد گرفته بودم، کاش اون شب دهن باز نکرده بودم؛ ولی تا کی تنهایی و ترسیدن؟ دلهره و هراس برای مردی که به قدر من خواهان زندگیمون نبود.
ساعت هفت صبح بود که دیگه کمرم فغان داد از دراز بیهوده کشیدن. من میباید نه صبح آماده تو دفتر محضر حاضر میشدم؛ ولی دست و دلم به آماده شدن نمیرفت. عقلم حاضر و آماده چمدونِ خاطرات به دست، دم در ایستاده بود و دلم رو برای رفتن و یکیشدن صدا میزد، مطمئنم همهی درد بشر از هماهنگ نبود قلب و مغزش بود.
بیهوده تو خونه پرسه میزدم، خونهای که یک سال رو درش سپری کردم. سر و سامانش دادم. کاری برای انجام دادن نبود، من همیشه همه چیز رو برای یهویی اومدنهای علی آماده میکردم.
دلم هیچ چیزی رو برای بیرون آوردنم از ناشتا نمیخواست، میلم به هیچ یک از طبقات هرم غذایی نمیکشید. چرا دیشب شام نخوردم؟ آبی به صورتم زدم، دستهام خیلی بیحس و حال بود وقتی داشتن ضد آفتاب رو به روی پوست صورتم میکشیدن. چشمهای ورم کردهم نیاز به رسیدگی داشت، ریمل جلد سیاه رو از جا کشیدم. کمی از موادش به اطراف پخش شد و من به تمیز کردنش اهمیت ندادم.
به ماهها قبل برگشتم، روزی که از سرِ بیکاری دستی به صورتم میکشیدم. علی خیلی یهویی وارد اتاق شد.
- سلام یلدا خانوم.
نفس نفس میزدم از ترس.
- پوف... پوف، علی الهی خفه نشی. خب یه سَری صدایی، مگه اومدی مجرم بگیری؟
- چیکار میکنی؟
ریمل رو نشونش دادم.
- تز بیکاری.
- برو ببینم چه میکنی.
دهنم رو باز کرده و با دقت مایهی سیاه رنگ رو به چشمم میکشیدم.
romangram.com | @romangram_com