#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_145


باز سکوت و کلافگی علی.

- سرهنگ من حالم خوب نیست، آمادگیش رو ندارم، بله شما درست می‌فرمایید من تعهد دادم؛ ولی حالم اصلا خوش نیست.

و ثانیه‌ای بعد طوفان راه افتاده‌ی درونش.

- چشم چشم، من غلط کردم، دارم میام.

صدای بلند و یک‌باره خرد شدنِ موبایلش که توی دیوار خرد شد، من رو از جا پروند. قاب و باطری هر کدوم به سمتی.

مثل پوآرو زیر نظر داشتمش؛ داشت آماده می‌شد. هرچیزی رو به سمتی، اون هم با حرص پرتاب می‌کرد، زیر لب ناسزا می‌گفت، به چه کسی؟ نمی‌دونم. از کی علی این‌طور عصبی شده بود؟

حاضر شد، ساعت مچیِ دستش رو سفت کرد، نگاهی به ساعت انداختم، یازده و سی و پنج دقیقه بود.

- فردا صبح تو محضر می‌بینمت.

رفت، دل من رفت، شبِ آخر هم رفت.

فردا صبح؟ به این کوتاهی که گفت نبود، شبی که من رو تنها گذاشت و رفت، جون از حلق من کشید تا به صبح پیوند خورد. شبی که امید داشتم حتی اگه شده ناخودآگاه انگشت کوچیک‌مون بهم بچسبه، ناخواسته نفس‌مون یکی بشه؛ ولی رفت. شبی که فهمیدم اون من رو نمی‌خواد.

شبی که به فردا صبحش فکر کردم. صبح شد، به سختی، با مشقت، از امروز ورق برمی‌گشت، کیش و مات شدم رفت، فصل خزانِ فصل جدیدی از زندگیم رسید.

چه‌طور یک ماه نشده به اینجا رسیدم؟ چه‌طور می‌تونستم از این همه دوست داشتن دست بکشم؟

شاید از وقتی که علی خیلی راحت اسم طلاق رو به زبون آورد یا از وقتی که دیدم علی مردِ هم‌پای شب‌های من نیست؟


romangram.com | @romangram_com